بوده . و خواجه آصفى لفظ « بدمعاش » را به دو معنى در اين رباعى نيكو « « 4 » » ادا نموده است :
رباعى
تا ملك بود شخصِ تو والى اولى * خطِّ رهِ من نشانِ عالى اولى
در بلخ مرا معاش بد مىگذرد * ملكِ تو ز بَدْمعاش خالى اولى
بنابر آن امير كبير 35 او را در تذكره ، بد ، ياد كرده و از گفتار او چيزى ننوشته . « « 5 » » و خواجه ابو البركه مذكور « « 6 » » بسيار خوشطبع بوده و سخنان خوب مرغوب « « 7 » » از او منقول است . غزليات زيبا و قصايد « « 8 » » غرّا دارد [ [ و يكى از قصايد سلمان را جواب كرده و مطلعش اين است :
مطلع
تبِ غم دارم و دردِ سرِ هجران بر سر * آمده جان به لب و نامده جانان بر سر « « 9 » » ] ]
و اين غزل نيز از جملهء سخنان « « 10 » » دلكش بىغش اوست ، و اشتهار تمام دارد : « « 11 » »
اى شاخِ گل چو سروِ سهى قد كشيدهاى * بر لعلِ لب خطّى ز زَبَرْجَد كشيدهاى « « 12 » »
قدت برآمده چو الف مدّ ظلّه * از ابروان فرازِ الف مدّ كشيدهاى
تشويش مىكشى مكش اى نقشبند چين * نايد « « 13 » » چو چشم و زلفش اگر صد كشيدهاى
جز نامهء مرادِ « « 14 » » من اى خامهء قضا « « 15 » » * هر نقشِ دلفريب كه بايد كشيدهاى
[ [ بر نامِ دشمنان زدهاى قرعهء قبول * بر حرفِ دوستان « « 16 » » قلمِ رد كشيدهاى « « 17 » » ] ]
از دولتِ وصال فراقى « « 18 » » طمع مبر * جور و جفاى يار چو « « 19 » » بىحد كشيدهاى
و خواجه ايّوب به مضمون آنكه گفتهاند : « « 20 » »
از كوزه همان برون تراود كه دروست
از اطوار ولد شريفش بىبهره نبوده و به هزل و مزاح مزاج او مايل مىنموده « « 21 » » . و صورتش به نوعى بوده كه هرچند كسى او را مقبوض مىديده « « 22 » » ، منبسط مىگرديده .
هامش
( 4 ) .P« نيكو » ندارد
( 5 ) .Pو از در خير ننوشته
( 6 ) .K , P« خواجه . . . مذكور » ندارد
( 7 ) .P« مرغوب » ندارد
( 8 ) .Pغزلهاى زيبا و قصيدهاى
( 9 ) .Pبيت داخل قلاب را ندارد
( 10 ) .Pو اين غزل از سخنان
( 11 ) .P« و اشتهار . . . دارد » ندارد
( 12 ) .Pبر برگ گل خطى ز زمرّد كشيدهاى
( 13 ) .Pنبود
( 14 ) .Pقبول
( 15 ) .Pقدر
( 16 ) . در متن نسخهءB« دشمنان » آمده و در حاشيه به خط متن « دوستان » نوشته شده است
( 17 ) .Pبيت داخل قلاب را ندارد
( 18 ) .Pفريقى
( 19 ) .Pكه
( 20 ) .P« آنكه گفتهاند » ندارد
( 21 ) .Pو به هزل مزاج مايل مىبوده
( 22 ) .Pهرچند كس مقبوض او را مىديده