بايد كه « 1 » چنين ضعيفدل گردد كه طاقت آن ندارد كه « 2 » ديگران را « 3 » چوب زنند « 4 » و او صفرا كند « 5 » . پس « 6 » من او را پيش خود « 7 » خواندم و آن معنى با وى بازگفتم « 8 » ، باوردى گفت : بنده را عزم آن نبود كه هرگز سر حال خود « 9 » كشف كنم « 10 » اما چون خداوند تشريف « 11 » سؤال ارزانى « 12 » مىدارد « 13 » لازم باشد « 14 » بازنمودن آن « 15 » . خداى عزوجل « 16 » عليم است كه در آن مدت مديد « 17 » كه بنده متقلد « 18 » شغل شحنگى « 19 » بود هرگز چوبى بر هيچ آفريد نزدهام « 20 » و هيچكس را عقوبت « 21 » نكرده « 22 » و هرگاه « 23 » كه عاملى « 24 » را به من دادندى كه « 25 » بر وى مالى « 26 » متوجه « 27 » بودى من بگفتمى تا چوب « 28 » بياوردندى و او را حاضر كردمى ، پس « 29 » گفتمى كه من او را در خانهء « 30 » خود شكنجه خواهم كرد ، پس او را به خانه بردمى و سراچهاى بود « 31 » خوش هوا و فرش و اوانى مرتب ،
هامش
( 1 ) - مپ 2 + مردم
( 2 ) - مج : نبايد
( 3 ) - مج : ديگرى
( 4 ) - مج : بزند
( 5 ) - مج - و او صفرا كند ، بنياد : آزرده شود + و از خود رود
( 6 ) - بنياد - پس
( 7 ) - مج - خود
( 8 ) - مپ 2 و مج :
بگفتم
( 9 ) - مج + را
( 10 ) - بنياد : كند
( 11 ) - مپ 2 - تشريف
( 12 ) - مپ 2 - ارزانى
( 13 ) - مپ 2 و بنياد : فرمود ، مج :
داشت
( 14 ) - مج : شد
( 15 ) - 1 مج و بنياد - آن
( 16 ) - مج - عزو - جل ، بنياد : حق تعالى
( 17 ) - مپ 2 - مديد
( 18 ) - مپ 2 : مقلد + آن
( 19 ) - مپ 2 - شحنگى
( 20 ) - بنياد : نزده بودم
( 21 ) - مج : عقوبتى
( 22 ) - بنياد : نكردهام
( 23 ) - مج : و ليكن
( 24 ) - مج : عالمى
( 25 ) - مپ 2 و مج : و
( 26 ) - مپ 2 و مج : مال
( 27 ) - مج : وجه
( 28 ) - بنياد : چوبى
( 29 ) - مپ 2 - پس
( 30 ) - مج :
به خانه
( 31 ) - مج : بودى