گفت : من أردان الملوك يعنى « 1 » تو رديفى ملوك را نشايى . من گفتم : من معاوية بن ابى سفيانم « 2 » . گفت : شنيدم كه رسول « 3 » عليه السلام « 4 » ترا بوى نسبت مىكرد . گفتم : اگر مرا بر شتر نمىنشانى « 5 » نعلين خود مرا ده تا بپوشم « 6 » .
گفت : قدماك لا تليقانهما « 7 » پايهاى تو آن را برنتابد « 8 » ، اينك « 9 » در سايهء شتر من برو « 10 » كه « 11 » اين شرف ترا بس باشد كه در سايهء شتر من « 12 » روى . معاويه مىگويد من هرگز خود را از آن « 13 » ذليلتر نديدم و چون مهمان حضرت رسالت بود آن جام « 14 » تجرع نمودم ، و چون « 15 » ايام خلافت به من رسيد « 16 » هرگز آن را « 17 » پديد نكردم « 18 » بلكه او را گرامى داشتم و بر پيش « 19 » تخت « 20 » خود « 21 » نشاندم و شرف مجالست و مكالمت « 22 » ارزانى داشتم و من هرگز تكبر « 23 » زيادت « 24 » از آن « 25 » نديدم .
هامش
( 1 ) - متن : گفت
( 2 ) - مج : ابى سفيان + كه
( 3 ) - مج : مصطفى
( 4 ) - بنياد : ص
( 5 ) - مج + بارى
( 6 ) - مج : تا از گرمى ايمن باشم ، بنياد + كه كف پايم نسوزد
( 7 ) - متن و مپ 2 و بنياد : لا يلقهما ، مج : لا يقلبهما تصحيح قياسى است
( 8 ) - مج : برنتابى
( 9 ) - مپ 2 : و تو
( 10 ) - مج : مىروى
( 11 ) - مج : و
( 12 ) - بنياد + را
( 13 ) - مج + روز
( 14 ) - متن : جان
( 15 ) - مج : و در
( 16 ) - مج - من رسيد
( 17 ) - متن و مپ 2 - به روى ، بنياد : آن معامله را به روى + او
( 18 ) - بنياد : نياوردم
( 19 ) - متن و مج و بنياد - پيش
( 20 ) - مج : پشت
( 21 ) - متن و مج و بنياد : خويش
( 22 ) - مج : مواكلت
( 23 ) - مج : به تكبر + تر ، بنياد + از آن
( 24 ) - مج - زيادت
( 25 ) - مج : وى ، بنياد : تر