چادر ياردائى كه مردم تالش پوشند از پشم درشت . بايد قسمتى از عبا باشد / 135
طيلسان خطيب دزديدن - كنايه از نهايت طمع است 135
طى آن باطل نشود - نورد ياچين ( نظم پيچيدن ) آن بهم نخورد 90
طى لسان با اضافه كلمه اول به دوم - خاموشى 25
ظرايفها - جمع ظريفه مؤنث ظريف است 227
ظرف به ضم اول و دوم جمع ظريف 9
ظلمت كنار كفر به سكون تاء 641
ظليل - سايهدار 28
عالم دنيا به كسر لام 683
عارض - رئيس ديوان عرض 456
عارضى لشكر داشتن 448
عاشق آه زن 118 با اضافه عاشق به كلمه دوم
عاقله مؤنث عاقل - در اصطلاح فقهى خويشان و نزديكان قاتل كه غير مكلف باشند و ديه مقتول را بين ايشان قسمت كنند ، زن مشاطه
( سر عاقله « 1 » قالب بود ) - سر مدبر بدن است 322
( قوه عاقله - قوتى است از قواى نفس ناطقه و گاه بر نفس ناطقه نيز اطلاق شود )
عبادت فرمودن - دستور عبادت دادن ( فعل دو متعدى ) 216
عبد البطن - شكمبنده 95
عبيد ، اسم جمع - بندگان 395
عدل كردن 595
عذر خواستن - شكر كردن ، سپاس گفتن 677
عرايس ابكار - عروسان دوشيزه 192
عرش به فتح اول - داربست چوبى وينى ، سايهبان 496
عرضه كردن ( خود را بر كسى ) - معرفى - كردن 104 - 227
عرف به ضم اول - تاج خروس 437
عروض به ضم اول و دوم جمع عرض به سكون راء - متاع ، هرچيز جز درهم و دينار را كه عين است عرض گويند 461 - 463
عسلى با ياء نسبت منسوب به عسل - پارچه زردرنگى كه اهل ذمه بر دوش جامه مىدوختند 23
عشائر جمع عشيره - اقارب 471 - 616
عشوه - فريب 727
عصابهء غفلت به كسر اول - سربند ، دستار 72
عطا دادن - بخشش كردن 136 - 339
عطلت به ضم اول - بىكارى
هامش
( 1 ) -چون عقل و جان عزيز و غريب است لاجرم * جاندار عقل و عاقلهء جان شناسمش
بجان عاقلهء كائنات يعنى تو * كه كائنات قشور است و حضرت تو لباب( خاقانى )