تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى ) — صفحة 863

مساهمون:

ص٨٦٣
چادر ياردائى كه مردم تالش پوشند از پشم درشت . بايد قسمتى از عبا باشد / 135 طيلسان خطيب دزديدن - كنايه از نهايت طمع است 135 طى آن باطل نشود - نورد ياچين ( نظم پيچيدن ) آن بهم نخورد 90 طى لسان با اضافه كلمه اول به دوم - خاموشى 25 ظرايف‌ها - جمع ظريفه مؤنث ظريف است 227 ظرف به ضم اول و دوم جمع ظريف 9 ظلمت كنار كفر به سكون تاء 641 ظليل - سايه‌دار 28 عالم دنيا به كسر لام 683 عارض - رئيس ديوان عرض 456 عارضى لشكر داشتن 448 عاشق آه زن 118 با اضافه عاشق به كلمه دوم عاقله مؤنث عاقل - در اصطلاح فقهى خويشان و نزديكان قاتل كه غير مكلف باشند و ديه مقتول را بين ايشان قسمت كنند ، زن مشاطه ( سر عاقله « 1 » قالب بود ) - سر مدبر بدن است 322 ( قوه عاقله - قوتى است از قواى نفس ناطقه و گاه بر نفس ناطقه نيز اطلاق شود ) عبادت فرمودن - دستور عبادت دادن ( فعل دو متعدى ) 216 عبد البطن - شكم‌بنده 95 عبيد ، اسم جمع - بندگان 395 عدل كردن 595 عذر خواستن - شكر كردن ، سپاس گفتن 677 عرايس ابكار - عروسان دوشيزه 192 عرش به فتح اول - داربست چوبى وينى ، سايه‌بان 496 عرضه كردن ( خود را بر كسى ) - معرفى - كردن 104 - 227 عرف به ضم اول - تاج خروس 437 عروض به ضم اول و دوم جمع عرض به سكون راء - متاع ، هرچيز جز درهم و دينار را كه عين است عرض گويند 461 - 463 عسلى با ياء نسبت منسوب به عسل - پارچه زردرنگى كه اهل ذمه بر دوش جامه مىدوختند 23 عشائر جمع عشيره - اقارب 471 - 616 عشوه - فريب 727 عصابهء غفلت به كسر اول - سربند ، دستار 72 عطا دادن - بخشش كردن 136 - 339 عطلت به ضم اول - بىكارى
هامش
( 1 ) -چون عقل و جان عزيز و غريب است لاجرم * جاندار عقل و عاقلهء جان شناسمش بجان عاقلهء كائنات يعنى تو * كه كائنات قشور است و حضرت تو لباب( خاقانى )