سليمدلى « 1 » - سادهدلى و حماقت 336
سماط - سفره 62
سمو با دو ضمه و تشديد واو - بلندى و بلند شدن
سمور بر وى زده - سمور بدان ملصق شده 326
سنان با سنان درآمدن - درگير شدن جنگ 292
سنبله - يك خوشهء گندم 599
سنت گزاردن 395
سنگ چنگ سماوى ، با اضافه / 357
سوار به كسر يا ضم اول - دستبند 144
سودا با صفرا درآميخت - اعتدال عقلى بهم خورد 74
سور ترتيب دادن - جشن گرفتن 596
سوگند به طلاق دادن 369
سوگندان غلاظ و شداد خوردن 676
سوگند بزرگ « 2 » - سوگند مغلظ و گران 474
سوگند كردن - سوگند خوردن 506
سودا - مجازا به معنى ديوانگى 72
سويداى سينه - سويداى دل به معنى ميان دل ، دانهء دل « 3 »
سياست فرمودن - دو متعدى است 416 - 489
سياست مىفرمود - دستور مىداد كه سياست كنند ، دو مفعولى و از باب مجاز نيست / 163
سيد - به معنى علوى به قرينه عبارت بالاتر 112 - 682
سيد - « 4 » - رسول اكرم ( ص ) 276 - 393
سيد و سادات - اولاد رسول ( ص ) 512
شالى - دانه برنج كه در پوست باشد 253
شاهزادهء حلب شتابكار 592 صفت بعد از مضاف اليه آمده و متعلق است به مضاف « 5 »
شايد بود - ممكن است 477
شب بيدار داشتن - شب بيدارى كردن 673
شبروى - شهامت و جوانمردى 631
شبع به فتح اول و سكون دوم يا كسر اول و فتح دوم - سيرى 414
شتر پيشرو 696 - 697
شتر پيشاهنگ 697
شراب مروق - شرابى كه خبر كعك را در آن خيسانده و بعد از شش ساعت صاف نموده باشند 605
هامش
( 1 ) - از عالم پاك دل در شعر حافظ است كه طعن و طنزى داردگر از آن پاكدلانى كه بهشتت هوس است( 2 ) -مرا بجان تو سوگند و صعب سوگندى( شهيد )قسم بجان تو خوردن طريق عزت نيست * بخاكپاى تو كانهم عظيم سوگند است( سعدى )
( 3 ) -سويداى دل من تا قيامت * مباد از شوق سوداى تو خالى( 4 ) -به دوران عدلش بنازم چنان * كه سيد به دوران نوشيروان( 5 ) -پسران وزير ناقص عقل * به گدائى به روستا رفتند
چو پاكان شير از خاكى نهاد * نديدم كه رحمت بر آن خاك باد( سعدى ) البته در شاهد دوم خاكى نهاد را ميتوان قيد براى فعل نديدم دانست