و خوش خاك ، خوشروى صفت فاعلى مركب مرخم است ، خوشروينده 636
زنان قواده 506
زن پارسا 668
زن خواستن - زن گرفتن 673 - 667 664
زندگى ميانه - معيشت معتدل و اقتصادى 462
زنهار بر تو - واى بر تو 335
زور - دروغ 193 - 578
زهد ريائى با كسرهء دال ، 490
زهره چكيدن - زهره باختن 96
زهر قاتل - زهر كشنده 230
زهر انداز با سكون راء 579
زيادتتر 440
زيادتى كردن - فزونى جستن 359
زيره با - آش زيره 267
ساختن - تهيه ، آماده شدن ، آماده كردن 74
ساخته كردن - آماده كردن ، ساخته شدن ، آماده شدن 327
ساخط - خشمگين 239
ساده - امرد 255
سادات - اولاد رسول ( ص ) 535
ساعتكى - ساعتى خوش 87
ساعت ديوانه به كسر تاء - وقت شوم و اهريمنى 602
ساعت فساعت ( ساعه فساعه ) به همين رسم الخط در نسخهها ضبط شده است - ساعت بساعت 137
ساقط شدن - بدبخت و بىچيز شدن 442
ساكن شدن - آرام گرفتن 288
ساكن كردن - آرام كردن 742
ساكن گردانيدن - ساكت كردن 727 - 733
سالوس - متملق ، شياد ، كسى كه به چرب - زبانى و زهد و صلاح مردم را بفريبد 75 - 576
سايه انداختن ( بر چيزى ) - توجه كردن
سئامت آوردن ( از كسى ) - بيزار شدن 562
سؤال كردن - محاكمه كردن 261
سؤال كردن - طلب چيزى كردن 119
سبق خواندن - درس خواندن 735
سبكدست « 1 » - چابك 320
سبكى كردن - بيمزگى كردن 481
سبكى - سبكسارى ، شتاب 595 ، 597
سبودان - جاى سبو 243
سپر انداختن - از عالم لنگ انداختن بمعنى تسليم شدن 220
ستام بكسر اول - ساخت و يراق زين اسب 223
هامش
( 1 ) - در شعر صائب معنى ديگرى دارد از عالم باد دست :با سبكدستان سخاوت سرخرويى بردهد1 -سد سكندر زادهام از سپاه * فتنهء يأجوج مفل را پناه( امير خسرو )