حكايت ( 3 ) در ايام ماضى مردى بود و او را زنى عاقل « 1 » و پارسا و خردمند بود ، و آن زن در خدمت « 2 » شوهر چندان لطف و دلدارى كردى « 3 » كه آن مرد متحير بماندى ، و البته خدمت او به نفس خود كردى « 4 » و آن مرد چنان « 5 » مىدانست كه اين « 6 » زن مر ويرا به غايت دوست دارد . مرد روزى با زن خود به خلوت نشسته بود و زن خود « 7 » را گفت كه : از تو سؤالى خواهم كرد « 8 » . زن دانست « 9 » كه چه خواهد پرسيد ، گفت : زينهار مپرس و سؤال مكن . مرد گفت :
هراينه اين سؤال بخواهم كردن « 10 » . زن گفت سؤال مكن « 11 » و اگر هراينه بخواهى پرسيد جواب جز راست نخواهى شنيد ، و البته نفاق و دروغ از من در وجود نخواهد آمد . آن مرد زن را گفت : اى زن تو در جهان هيچكس از من دوستر دارى ؟ زن گفت : نه ترا گفتم « 12 » كه از من سؤال مكن ؟ اكنون چون پرسيدى جواب بشنو . به يقين بدان كه من هيچكس را در روى زمين دشمنتر ندارم چنان كه ترا ، و ديدار تو به نزديك من چنانست كه مرد « 13 » عاصى « 14 » ديدار ملك الموت بيند . آن مرد گفت : پس اگر چنين است چندين خدمت و لطف و مراعات چرا تقديم مىنمايى ؟ زن گفت : زيرا كه بندى « 15 » ديدم بسته « 16 » بر لوح محفوظ و بند خداى را جز خداى عزوجل كس نتواند گشاد « 17 » . لاجرم به حكم
هامش
( 1 ) - مج : عاقله .
( 2 ) - متن و بنياد + آن .
( 3 ) - مپ 2 : كرد .
( 4 ) - مپ 2 - و البته خدمت او به نفس خود كردى .
( 5 ) - مج : چنين .
( 6 ) - مپ 2 : آن .
( 7 ) - مپ 2 : شبى با زن خود ، مج : مر زن .
( 8 ) - مپ 2 :
دارم + و راست جواب من بگوى .
( 9 ) - مپ 2 : ظنى برد .
( 10 ) - مپ 2 :
حريصتر شد و گفت البته خواهم پرسيد + و راست بگوى .
( 11 ) - مج - مرد گفت هرآينه اين . . . سؤال مكن .
( 12 ) - مپ 2 : نگفتم ، مج : ترا گفتم .
( 13 ) - مج : مردى .
( 14 ) - مپ 2 : كه كسى
( 15 ) - مپ 2 : قضا
( 16 ) - مپ : نوشته ، مج : نبشته .
( 17 ) - مپ 2 - و بند خداى را . . . گشاد .