از كمال ذهن و فهم تو دانستهام كه بر انديشهء من كس واقف نشود جز تو .
بازگوى تا مرا « 1 » چه بايد « 2 » ؟ پوران خدمت كرد و « 3 » گفت : يا امير المؤمنين « 4 » ، لعنت بر بختيشوع طبيب باد كه او ترا گفته است : كه با زنان جمع مشو كه ترا زيان مىدارد ، و با ايشان معاشرت كن « 5 » و « 6 » مباشرت مكن ، و چون از معاشرت ايشان شهوت غالب آيد با خادمان جمع آى . و هرچند از معاشرت امير المؤمنين ما را راحت است اما سلامت ذات امير المؤمنين « 7 » مطلوب بندگان است . همين نمط را مرافقت « 8 » نماى « 9 » تا صحت كامل شود و آسايش بندگان به دولت شامل .
مأمون متحير بماند و گفت : وحى منقطع شده است « 10 » واگرنه « 11 » كس را « 12 » بر انديشهء دل چگونه واقف تواند شد ؟ و اين سر ميان من و بختيشوع بوده است و ثالثى محرم آن نشده « 13 » . پس درجى « 14 » گوهر بخواست و به پوران بخشيد و گفت : به خداى كه دانش ترا قيمت بيش از اين است . و چون مأمون به سراى خود رفت ، پوران خادمان « 15 » با جمال به خدمت امير المؤمنين « 16 » فرستاد و مأمون « 17 » از آن ذكا و كياست او در « 18 » عجب ماند « 19 » و به حجرهء او آمد و
هامش
( 1 ) - مج : ترا ، بنياد : من
( 2 ) - مپ 2 : آرزوست + زن مأمون بود ، دختر وزير حسن سهل
( 3 ) - بنياد - پوران خدمت كرد و
( 4 ) - مپ 2 - يا امير المؤمنين
( 5 ) - مپ 2 - كن ، مج و بنياد : مىكن
( 6 ) - مج و بنياد : اما
( 7 ) - مپ 2 : تو
( 8 ) - مپ 2 و مج : مراقبت
( 9 ) - مپ 2 : فرماى ، مج : فرمايد
( 10 ) - مج - و گفت وحى منقطع شده است
( 11 ) - مج : كه
( 12 ) - مپ 2 و بنياد و مج - را
( 13 ) - مپ 2 : نه
( 14 ) - مج : درجه
( 15 ) - مج : خادمى
( 16 ) - مپ 2 و مج : مأمون
( 17 ) - متن - مأمون
( 18 ) - بنياد - در
( 19 ) - متن و مپ 2 :
آمد