كه با برادر « 1 » صلح كنى و به هرچه حكم كند بدان رضا دهى ، و البته بيش « 2 » كس « 3 » را به حرب نفرستى كه بعد از على عيسى هيچكس ديگر پيش طاهر نتواند رفت . اين بگفت و بسيار بگريست . محمد امين « 4 » عزم كرد تا با برادر صلح كند ، اما زبيده او را نگذاشت ، لاجرم آنچه لبابه بدان اشاره كرده بود جمله مشاهده كرد .
حكايت ( 7 ) آوردهاند كه روزى امير المؤمنين « 5 » منصور از غايت ملال « 6 » به حجرهء كنيزكان رفت و خواست كه ساعتى بياسايد . و « 7 » طعامى بياوردند كه امير المؤمنين را « 8 » بدان رغبتى نبود ، از آن برنجيد و « 9 » قدرى تناول كرد . پس خالى فرمود و اشارت كرد تا « 10 » يكى از « 11 » كنيزكان به خدمت او حاضر شود .
پس كنيزكى به خدمت او آمد كه او را مهنده « 12 » نام بود و امير المؤمنين منصور را به دو رغبتى زيادت « 13 » نبود . چون پيش خدمت منصور بايستاد منصور گفت « 14 » :
تا چند باشد مرا « 15 » اين سكبا خوردن و بر يك طعام مداومت نمودن ، آخر مردم را نيز « 16 » طعامى ديگر آرزو كند . مهنده « 12 » خدمت كرد و گفت : امير المؤمنين چرا كراهيت دارد از طعامى كه اگر او را گرم خورى ملالت نيفزايد و اگر سرد خورى كراهيت « 17 » نيارد و نكوترين اباهاست . منصور چون اين « 18 » بشنيد
هامش
( 1 ) - مپ 2 + خود مأمون
( 2 ) - مپ 2 و مج - بيش
( 3 ) - مپ 2 و مج : كسى
( 4 ) - مپ 2 و مج - امين
( 5 ) - بنياد - امير المؤمنين
( 6 ) - مج - از غايت ملال
( 7 ) - مپ 2 و مج - و
( 8 ) - متن و مپ 2 - را
( 9 ) - مپ 2 : الا
( 10 ) - مج - تا
( 11 ) - مپ 2 - از
( 12 ) - بنياد : فهده
( 13 ) - مپ 2 - زيادت
( 14 ) - متن - منصور گفت
( 15 ) - مپ 2 و مج + از
( 16 ) - مج - نيز
( 17 ) - مج : كراهت
( 18 ) - مج + سخن از او