درآمد « 1 » . آن زن پيش آمد و او را دعائى لايق « 2 » و ثنائى رائق بگفت . زياد او را گفت كه : دنيا را صفت كن و « 3 » آنچه شما را در دنيا « 4 » مسلم باشد بازگوى « 5 » .
آن زن « 6 » گفت كه : روزى بود كه جملگى عرب را « 7 » بر ما غبطت و حسد مىآمد « 8 » از انتظام امور دولت ما ، و باز روزى مشاهده كردم كه جملگى عرب را « 9 » بر ما رحم مىآمد از تواتر محنت ما ، و غرض از تقرير « 10 » حكايت آنست « 11 » تا امير « 12 » دل در « 13 » دنيا نبندد كه دولت دنيا را به يك جاى قرار و مقام نتواند بود .
بيت
دهد « 14 » ، بستاند و عارى ندارد * بهجز دادوستد كارى ندارد
به صد نوبت دهد جانى به اعزاز « 15 » * به يك نوبت ستاند عاقبت باز
حكايت ( 4 ) آوردهاند كه در عهد سلطان محمود در رى زنى بود پادشاه آن ولايت كه او را سيده گفتندى ، و او زنى عظيم دانا و زيرك و كاردان بود و زن فخر الدوله بوده بود « 16 » ، و چون فخر الدوله به رحمت حق پيوست « 17 » او را پسرى ماند مجد الدوله « 18 » و آن پسر بزرگ بود و لكن
هامش
( 1 ) - مج : به زيارت او آورد آمدن ، بنياد : درآمدم ، مپ 2 : آمد
( 2 ) - مپ 2 و مج - لايق
( 3 ) - متن و بنياد : گفت
( 4 ) - مپ 2 و بنياد :
در دنيا آنچه شما را
( 5 ) - مج - زياد او را . . . باشد بازگوى
( 6 ) - مج : پس زياد را
( 7 ) - متن و مپ 2 و بنياد - را
( 8 ) - بنياد :
مىبرند
( 9 ) - متن - را
( 10 ) - مج و بنياد + اين
( 11 ) - مپ 2 + كه
( 12 ) - بنياد : كسى
( 13 ) - مج : بر
( 14 ) - متن + و
( 15 ) - مج : جان باعار
( 16 ) - مپ 2 : بود ، مج : بوده
( 17 ) - مج : پيوسته ، مپ 2 : وفات يافت
( 18 ) - مج : مجد الدين