شكسته شوى « 1 » عارى عظيم « 2 » باشد و مرا فخرى « 3 » كه « 4 » خلق ترا ملامت كنند كه از زنى منهزم شد . چون اين جواب « 5 » به سمع سلطان محمود رسيد هرگز « 6 » ذكر عراق نكرد و به دها « 7 » و كفايت آن زن ملك را « 8 » از خصمان مصون ماند .
حكايت ( 5 ) آوردهاند كه « 9 » امير المؤمنين « 10 » مأمون در حرم خود نشسته بود و ده كس « 11 » را از امهات اولاد خود حاضر كرد و يكيك ، « 12 » از ايشان « 13 » پيش خود مىخواند و مىپرسيد كه : اگر بگويى كه مرا « 14 » چه بايد « 15 » هرچه فرمايى بدهم . كنيزكان هريك چيزى مىگفتند « 16 » ، مأمون گفتى : مرا اين نمىبايد و آن كنيزك خجل شدى « 17 » ، و مأمون ساعتى با او طيبتى كردى و آن كنيزك بگذاشتى « 18 » . چون هشت تن بگذ [ ا ] شت « 19 » ، مأمون پوران « 20 » را بخواند و گفت :
منزلت تو به نزديك من از آن بزرگتر است كه ترا درين معرض آرم ، و لكن « 21 »
هامش
( 1 ) - مج + خوب نيست ترا
( 2 ) - مج : عارى باشد عظيم ، بنياد + و ننگ بزرگ ، مپ 2 + بود
( 3 ) - مج : فخر + بغايت
( 4 ) - مپ 2 : و ، مج : چه ، بنياد + تا قيامت
( 5 ) - مپ 2 و مج و بنياد : فصول
( 6 ) - مج + بيش ، مپ 2 + ديگر ، بنياد + ديگر بعد از آن
( 7 ) - مج - و به دها
( 8 ) - مپ 2 و مج و بنياد - را
( 9 ) - مپ 2 و مج + روزى
( 10 ) - بنياد - امير المؤمنين
( 11 ) - مپ 2 : كنيزك
( 12 ) - مپ 2 و بنياد + را
( 13 ) - مج + را
( 14 ) - مج : ترا ، بنياد : من
( 15 ) - مپ 2 : آرزوست ، بنياد : چه خواهم
( 16 ) - متن - كنيزكان هريك چيزى مىگفتند ، مج : پس هرچه آن كنيزك بگفتى بنياد : كنيزكى گفت كه ترا فلان مىبايد
( 17 ) - مپ 2 - و آن كنيزك خجل شدى
( 18 ) - مپ 2 : بگذاشت ، مج : بگذشتى
( 19 ) - مج : بگذشتند
( 20 ) - مپ 2 و مج و بنياد : توران
( 21 ) - مپ 2 :
اما