شهرى رسيدم ، خواستم كه در اندرون شهر روم ، بر در آن « 1 » شهر كوشكى بود « 2 » و « 3 » جويى آب روان « 4 » . به نزديك آن جوى رفتم و طهارت كردم . چون فارغ شدم چشم من « 5 » بر بام آن كوشك « 6 » افتاد ، كنيزكى ديدم ايستاده « 7 » در غايت حسن و جمال . چون مرا بديد گفت : اى ذو النون ؛ چون « 8 » از دور تو « 9 » پديد آمدى پنداشتم كه ديوانهاى ، و چون طهارت كردى دانستم كه عالمى ، و چون از طهارت فارغ شدى « 10 » و پيش آمدى « 11 » پنداشتم كه عارفى . و اكنون به حقيقت نگاه مىكنم ، نه مجنونى نه عالمى ، نه عارفى « 12 » . گفتم : چگونه ؟ گفت : اگر ديوانه بودى طهارت نكردى و اگر عالم بودى نظر در بام كوشك « 13 » نكردى و اگر عارف « 14 » بودى « 15 » دل تو بهجز او « 16 » به كسى ديگر ميل نكردى . اين بگفت و ناپديد شد .
حكايت ( 3 ) گويند روزى زياد « 17 » ابيه « 18 » بر در سرايى بگذشت . پرسيد كه اين سراى از آن كيست ؟ گفتند : از آن « 19 » دختر نعمان منذر است كه پادشاه عرب بود « 20 » . به زيارت وى تقرب « 21 » كرد « 22 » و به نزديك او
هامش
( 1 ) - مج - شهرى رسيدم . . . بر در آن
( 2 ) - مپ 2 : ديدم
( 3 ) - مج + بر در آن كوشك
( 4 ) - مپ 2 - روان
( 5 ) - مج - من
( 6 ) - مج + نظر
( 7 ) - متن : ايستادم
( 8 ) - مپ 2 + تو
( 9 ) - مپ 2 و مج - تو
( 10 ) - مج : آمدى
( 11 ) - مج - پيش آمدى
( 12 ) - مج : نه عالم و نه عارف
( 13 ) - مپ 2 : به جايى ، مج : به نامحرم
( 14 ) - مج : عارفى
( 15 ) - مپ 2 + به جز حق
( 16 ) - مپ 2 - به جز او
( 17 ) - مپ 2 + ابن
( 18 ) - مج : عبد اللّه
( 19 ) - مپ 2 : سراى ، مج : كه اين سراى
( 20 ) - مپ 2 : است
( 21 ) - مج : تقربى
( 22 ) - متن و بنياد : كردم