بودى « 1 » چنين نخفتى . پس به نزديك پادشاه « 2 » بازگشت . شاه « 3 » گفت : سر او را آوردى ؟ گفت : نى . گفت : چرا ؟ گفت : از آنكه مرا حكايتى پيش خاطر آمد ، گفتم تا « 4 » به سمع اعلا رسانم ، آنگاه اگر به كارى « 5 » فرمان شود « 6 » مطاوعت نمايم . گفت : ببايد گفت « 7 » .
حكايت ( 4 ) گفت « 8 » در ايام سالف « 9 » ملكى « 10 » بود كه به شكار ولوعى داشت و صيد كردن دوست داشتى ، و بازى داشت كه از بيم چنگال او نسر طاير فلك در شاخكهاى « 11 » سنبله نهان شدى ، و به هر پروازى سيمرغى « 12 » را از هوا فرود آوردى ، و شاه « 13 » اين باز را « 14 » عظيم دوست داشتى . از نوادر « 15 » اتفاقات « 16 » روزى ملك به شكار رفته بود ، ناگاه آهويى از پيش او برخاست و ملك در عقب او بتاخت . آهو را درنيافت و از حشم جدا ماند و خدم گرد او درنيافتند « 17 » . و در اثناى آن حال « 18 » آتش عطش در اشتعال آمده و تشنگى بر ملك مستولى شد « 19 » و ركابدار حاضر « 20 » نبود . شاه جامى داشت بر فتراك بسته و به هرطرف مىتاخت تا مگر چشمهاى آب يابد يا سايهء درختى « 21 » ، ناگاه از دور درختى ديد . شاه بتاخت « 22 » ، و خود را در سايهء او انداخت « 23 » و
هامش
( 1 ) - مج + هرگز
( 2 ) - مج : راى
( 3 ) - مپ 2 - شاه
( 4 ) - مپ 2 - تا
( 5 ) - مج - به كارى ، مپ 2 : به هرچه
( 6 ) - مج : را
( 7 ) - مج : بگو
( 8 ) - مج : چنين آوردهاند كه
( 9 ) - مج : سالفه + و روزگار گذشته
( 10 ) - مج : پادشاهى
( 11 ) - مپ 2 و مج : شاخهاى
( 12 ) - مج : سيمرغ
( 13 ) - متن + را ، مج + مر
( 14 ) - متن - را
( 15 ) - مپ 2 - از نوادر
( 16 ) - مپ 2 : اتفاق
( 17 ) - مپ 2 - و خدم . . .
نيافتند
( 18 ) - مپ 2 - حال
( 19 ) - مپ 2 - و تشنگى بر ملك مستولى شد
( 20 ) - مپ 2 - حاضر
( 21 ) - مپ 2 - تا مگر . . . درختى
( 22 ) - مپ 2 :
بدان درخت راند
( 23 ) - مپ 2 - و خود . . . انداخت