ناگاه مارى عظيم از سقف خانه فرود آمد و قصد بستر « 1 » راى كرد و سر برآورد تا زن راى را زخمى زند « 2 » . جاندار انديشيد كه اگر مار ، مر اين دلدار « 3 » را زخمى زند جانش در سر كار شود ، و اگر من بر سر بالين او روم و مار را دفع كنم نبايد كه شاه از خواب درآيد . پس كمان مهره « 4 » برداشت و گروهه در خم « 5 » كمان آورد « 6 » و بر آن تير هيأت « 7 » كمان قامت زد « 8 » و به يك زخم شر مار از وى دفع كرد ، و مار را برداشت و در زير تخت پادشاه « 9 » انداخت . پس نگاه كرد لعاب مار قدرى بر سينهء آن زن « 10 » چكيده بود . جوانمرد « 11 » گفت : اگر آن لعاب را بر سينهء او بگذارم نبايد كه زهر سرايت كند ، و اگر دست بر اندام او نهم « 12 » از مروت و ديانت دور افتد . پس قدرى جامه بر گوشهء كمان بست ، و نزديك تخت زن آمد و گوشهء كمان دراز كرد و آن زهر از اندام او محو كرد و بازگشت . در اثناى اين حال راى از خواب درآمد و جاندار را ديد كه از پيش تخت دلدار او بازمىگشت . در وى بدگمان شد ، صبر كرد تا جوان « 13 » بازگشت و « 14 » جاندار ديگر بيامد . شاه او را آواز داد كه : بيا و فرمان مرا مطاوعت نماى ، و برو و سر برادر خود « 15 » بياور . جوان به وثاق برادر رفت « 16 » . او را ديد استراحت كرده و بر بستر « 17 » خفته « 18 » . جوان انديشيد « 19 » : اگر او را گناهى
هامش
( 1 ) - مپ 2 - بستر ، مج : به سوى زن
( 2 ) - مپ 2 - و سر برآورد . . . زند
( 3 ) - مپ 2 : مار او را
( 4 ) - مج : گروهه
( 5 ) - متن : خصم ، مپ 2 - خم
( 6 ) - مپ 2 : نهاد
( 7 ) - متن : و از برهات
( 8 ) - مپ 2 - و بر آن تير . . .
زد
( 9 ) - مپ 2 - و در زير تخت پادشاه
( 10 ) - مپ 2 : زن او
( 11 ) - مج : آن جاندار با خود
( 12 ) - مپ 2 : نهد
( 13 ) - مج : چون
( 14 ) - مپ 2 - جوان بازگشت و
( 15 ) - متن و مج - خود
( 16 ) - مپ 2 :
آمد
( 17 ) - مپ 2 - استراحت . . . بر بستر
( 18 ) - مج : خواب رفته
( 19 ) - مپ 2 : انديشيد