اول كسى كه اين مثل گفت مردى بود از قبيلهء بنى سدوس « 1 » كه او را خداش بن حابس « 2 » التميمى خواندندى ، از جملهء ناباكان « 3 » عرب و شجاعان عصر بود و چنان اتفاق افتاد كه هم از قبيلهء بنى سدوس « 4 » زنى بخواست در حسن و جمال فتنهء عقول و « 5 » الباب ، نام او رباب . روزى چند با آن زن عيشى خوش كرد ، از « 6 » اتفاق « 7 » او را سفرى پيش آمد . ايام جام مفارقت بر « 8 » كف ايشان نهاد ، و « 9 » رباب را از آرزوى شوهر چون طنبور دست بر سر بماند و چون چنگ « 10 » بر روى خود دست « 11 » فشاند « 12 » . چون روزى چند برآمد مردى بود كه نام سلم « 13 » داشت ، او را بديد و بر وى عاشق شد و وسايل در ميان كرد تا رباب را به چنگ آورد « 14 » و چون بربط در كنار كشيد « 15 » و مدتى از وصال يكديگر تمتع مىگرفتند و ازين دقيقه غافل بودند كه زانى كوتاه عمر باشد ، و عاقبت ، ناپارسايى فضيحت و رسوايى بارآورد « 16 » . شبى مرين سلم را اشتران « 17 » برميدند و بر طلب اشتران خود برنشسته بود و در باديه مىراند « 18 » ناگاه با خداش كه « 19 » شوهر رباب بود « 20 » همراه شد .
هامش
( 1 ) - بنياد : بنى اسدوس
( 2 ) - متن و مپ 2 : حاسد ، مج : جالس ، بنياد : جليد
( 3 ) - مج : پايكان ، بنياد : نيكان
( 4 ) - مپ 2 : آن قبيله
( 5 ) - مپ 2 - و
( 6 ) - متن و مج و بنياد - از
( 7 ) - مج + را
( 8 ) - مج : در
( 9 ) - مپ 2 - ايام جام مفارقت بر كف ايشان نهاد و
( 10 ) - مج : خون خنك + ديده
( 11 ) - متن و مج - خود دست
( 12 ) - مپ 2 - و چون چنگ . . .
فشاند
( 13 ) - مپ 2 : سلم نام ، مج : سام نام
( 14 ) - متن و بنياد : آرد
( 15 ) - متن و بنياد : كشد
( 16 ) - متن : باشد ، مج : است
( 17 ) - مج : شتران
( 18 ) - متن و بنياد : بماند ، مج : مىرفت
( 19 ) - مپ 2 - خداش كه
( 20 ) - مپ 2 - بود