راوى مىگويد در راه « 1 » چند كرت آن زنك تير غمزه بر من انداخت اما بر جوشن حفاظ من كارگر نيامد ، و چون از من نااميد شد « 2 » جوانى بود « 3 » از همراهان ما كه او را ابو البشر نام بود ، با وى درساخت و پيوسته از يكديگر تمتع مىگرفتند « 4 » و هرگاه كه به منزلى « 5 » فرود آمدندى قدرى مسكر « 6 » به دست آوردندى و سنكو را بدادندى چنان كه مست شدى ، پس هردو با يكديگر ببودندى ، و چندانكه ما ايشان را « 7 » منع كرديم ممتنع نشدند « 8 » . شبى به رباطى نزول كرده بوديم ، و قدرى شراب به دست آوردند « 9 » و سنكو را مست كردند « 10 » و ادركه و ابو البشر در خانه رفتند و بخفتند ، و ما جماعتى ديگر « 11 » بر در آن خانه بياسوديم و سنكو « 12 » مست خفته بود « 13 » . چون از شب نيمهاى بگذشت ناگاه « 14 » شيرى شرزه ديدم « 15 » كه از در رباط درآمد و من از هيبت آن شير از هوش بشدم « 16 » و سر در جامه كشيدم و دل بر هلاك نهادم . شير در ميان ما آمد و « 17 » از ما جمله درگذشت « 18 » و در آن خانه رفت كه ابو البشر و ادركه خفته بودند ، پس هردو را برداشت و از آنجا برون برد « 19 » ، و چنان بغريد كه ما
هامش
( 1 ) - مپ 2 - راوى مىگويد در راه
( 2 ) - مپ 2 - چون از من نااميد شد
( 3 ) - مپ 2 - بود
( 4 ) - مج : گرفتندى
( 5 ) - مپ 2 : و چون به منزل
( 6 ) - متن + را
( 7 ) - متن - را
( 8 ) - مپ 2 : مفيد نبود
( 9 ) - مپ 2 : آورد
( 10 ) - مپ 2 : كرد
( 11 ) - مج : ماده پانزده كس
( 12 ) - مج + پهلوى ما
( 13 ) - مپ 2 - و ما جماعتى ديگر . . . مست خفته بود
( 14 ) - مپ 2 : ناگاه چون شب درآمد
( 15 ) - مپ 2 : شرزه را ديدم
( 16 ) - مج : هوش بيهوش شدم ، بنياد : رفتم
( 17 ) - مپ 2 - و من از هيبت آن شير . . . ميان ما آمد و
( 18 ) - مپ 2 : بر جمله بگذشت ، مج : برگذشت ، بنياد : بگذشت
( 19 ) - مپ 2 : آورد + و بكشت