مىدادند « 1 » . بيش يوسف قرص از چاه تنور برنمىآمد « 2 » . چون يوسف نان در آن مصر عزيز شد مردمان مضطر گشتند ، و آنانكه داشتند نگاه مىداشتند و غله نمىفروختند . اهل شهر به در وثاق رئيس رفتند و از وى « 3 » التماس كردند كه تجشم فرماى و با ما « 4 » به در سراى امير آى « 5 » و حال « 6 » اضطرار ما بر رأى « 7 » او « 8 » عرضه دار « 9 » و درخواست كن تا ما را قدرى غله بفروشند « 10 » و چيزى به طباخان و خبازان « 11 » دهند « 12 » به نسيه « 13 » تا بفروشند « 14 » و اين عسرت مرتفع شود . پس رئيس « 15 » با اهل شهر « 16 » به در سراى فضل معاذ آمدند ، و فضل منظرى ساخته بود و مغنيان نشانده و به شراب مشغول بود « 17 » . چون رئيس را با جمع « 18 » بسيار « 19 » بديد روى ترش كرد و چين در جبين انداخت « 20 » ، چنان كه رئيس به بالا برآمد و خدمت كرد فضل گفت « 21 » : اين ساعت « 22 » وقت آمدن تو نبود چرا آمدى و به چه مهم رنجه شدى « 23 » ؟ رئيس گفت : بقا باد امير را « 24 » . جماعتى « 25 » از ساكنان
هامش
( 1 ) - مپ 2 : بداد
( 2 ) - بنياد - بيش يوسف . . . نمىآمد
( 3 ) - مپ 2 - از وى
( 4 ) - مپ 2 : كه با ما موافقت نماى + تا
( 5 ) - مپ 2 : آيى
( 6 ) - مپ 2 - حال
( 7 ) - مپ 2 - راى
( 8 ) - مپ 2 : وى
( 9 ) - مپ 2 : كن
( 10 ) - بنياد : بفروشد
( 11 ) - متن - و خبازان
( 12 ) - مپ 2 : دهد
( 13 ) - بنياد : به نسيه دهد
( 14 ) - مپ 2 - و چيزى به طباخان . . . بفروشد
( 15 ) - مپ 2 - رئيس
( 16 ) - مپ 2 - شهر
( 17 ) - بنياد : و شراب مىخورد
( 18 ) - مپ 2 : اهل
( 19 ) - مپ 2 - بسيار
( 20 ) - بنياد : افكند
( 21 ) - بنياد + اى رئيس
( 22 ) - بنياد - ساعت
( 23 ) - مپ 2 - چنان كه رئيس . . . رنجه شدى
( 24 ) - مپ 2 : امير را بقا باد
( 25 ) - بنياد : جمعى