اين شهر و معارفان اين خطه آمدهاند با بعضى از « 1 » درويشان رعيت ، و از محنت قحط شكايتى مىكنند « 2 » و التماس مىنمايند كه كار برايشان تنگ شده است و غله و نان به « 3 » بهاى تمام رسيده و بهيچوجه در اين شهر غله « 4 » نمىيابند « 5 » ، امير از راه كرم بفرمايد تا در انبار بگشايند و قدرى غله بفروشند و قدرى به سلف به طباخان دهند تا چون خلق ببينند كه امير در حق مسلمانان اين « 6 » لطف واجب « 7 » داشت « 8 » آنان « 9 » كه غله دارند بفروشند و خلق از قحط و هلاك « 10 » بازرهند « 11 » .
چون فضل معاذ « 12 » اين سخن بشنيد بخنديد و « 13 » از آن مجلس برخاست و بر آن « 14 » منظر آمد كه مردمان در پايين آن آمده بودند « 15 » و سر برون كرد و گفت : به چه مهم رنجه « 16 » شدهايد ؟ ايشان گفتند : حال ما رئيس تقرير كرده باشد « 17 » . گفت : شما عظيم نادانيد ، خداى عزوجل « 18 » با كمال قدرت و شفقت « 19 » رحمت خويش « 20 » از شما بازگرفته است مرا رحمت نمودن محض حماقت
هامش
( 1 ) - مپ 2 - بعضى از
( 2 ) - بنياد : دارند ، مپ 2 - و از محنت قحط شكايتى مىكنند
( 3 ) - متن و مپ 2 - به
( 4 ) - متن و مپ 2 - تمام رسيده و بهيچوجه در اين شهر غله
( 5 ) - بنياد + كه بخرند
( 6 ) - بنياد - اين
( 7 ) - بنياد - واجب
( 8 ) - بنياد : نمود
( 9 ) - مپ 2 :
آنانى
( 10 ) - مپ 2 - و هلاك
( 11 ) - مپ 2 : بازرهد ، بنياد + و چون خلق خلاص شوند حق تعالى عوض بدهد
( 12 ) - مپ 2 - معاذ
( 13 ) - بنياد - بخنديد و
( 14 ) - مپ 2 : بدان
( 15 ) - بنياد :
ايستاده بودند
( 16 ) - بنياد : اين همه جمع
( 17 ) - بنياد : عرضه خواهد كرد
( 18 ) - بنياد : حق تعالى
( 19 ) - متن و مپ 2 - شفقت
( 20 ) - مپ 2 : خود ، بنياد + را