باشد « 1 » ، برويد و ابلهى مكنيد « 2 » و به سلامت بازگرديد « 3 » كه من غله وقتى « 4 » فروشم كه شما « 5 » به « 6 » عسرت بهجايى « 7 » رسيده باشيد « 8 » كه قوم يوسف عليه السلام رسيدند در مصر ، كه تمامت زن و بچه و نفس خويش را « 9 » به يوسف فروختند . و تا آن وقت كه اضطرار شما بدان حد « 10 » نرسد كه همه خود را و اولاد « 11 » و ازواج و ضياع و عقار خود به من نفروشيد « 12 » من شما را گندم نفروشم « 13 » . مردمان چون آن خساست « 14 » بديدند و سخن سرد « 15 » او بشنيدند او را دعاى بد كردند و از آنجا به نوميدى بازگشتند . پس زاهدى در ميان ايشان بود گفت : اى برادران شما خوشدل باشيد كه فرج « 16 » نزديك است و اين سخنان كه اين مرد گفت سخن كسى باشد كه او را دولت برگشته باشد « 17 » و هماكنون خبر مرگ او بشنويد « 18 » . و فضل چون « 19 » آن شب خفت از خواب درآمد و طعام خواست .
مطبخى طعام پيش آورد و به تناول مشغول شد « 20 » ، لقمه در گلوى او بگرفت و فرونشد و برنيامد ، و فضل « 21 » مضطرب شد و چشمهاى او بيرون خزيد و خود
هامش
( 1 ) - مپ 2 : بود
( 2 ) - مپ 2 - و ابلهى مكنيد
( 3 ) - بنياد - و به سلامت بازگرديد
( 4 ) - مپ 2 : وقتى غله
( 5 ) - بنياد + را
( 6 ) - بنياد - به
( 7 ) - مپ 2 : به حدى
( 8 ) - بنياد : باشد
( 9 ) - مپ 2 : بچهء خود را ، بنياد - را
( 10 ) - بنياد - حد
( 11 ) - بنياد + را
( 12 ) - متن : فروشيد
( 13 ) - مپ 2 - و تا آنوقت كه . . . من شما را گندم نفروشم
( 14 ) - مپ 2 + او
( 15 ) - بنياد + از
( 16 ) - بنياد + شما
( 17 ) - مپ 2 و بنياد : بود
( 18 ) - بنياد :
به شما رسد ، مپ 2 - و هم اكنون خبر مرگ او بشنويد
( 19 ) - مپ 2 - چون
( 20 ) - مپ 2 - و به تناول مشغول شد
( 21 ) - مپ 2 - و برنيامد و فضل