امير آن « 1 » حجام را نان پارهاى « 2 » ارزانى فرمايد « 3 » و فرمان دهد تا به ولايت خود « 4 » رود و به خوبى « 5 » و خوشدلى روزگار « 6 » گذارد « 7 » ، و هم در ولايت خود بنشيند « 8 » و امير خدمتگارى دگر « 9 » به جاى او بدارد « 10 » تا هم « 11 » حق او گزارده باشد « 12 » و هم « 13 » از بلاى او رسته شود « 14 » . رافع چون اين سخنها « 15 » بشنيد ايشان را گفت : شما همه « 16 » ابلهانيد و از عقل و خرد نصيبى نداريد ، و « 17 » بدانيد كه « 18 » خدمتگار قديم را از دست نتوان داد و مرا به « 19 » هيچحال ازو گزير « 20 » نيست « 21 » ، و من « 22 » سخنان « 23 » شما در حق او نشنوم و سر من به استرهء او آموخته است « 24 » و من با او خوى كردهام . نديمان گفتند « 25 » : امير بهتر داند « 26 » ، شك نيست كه مراد امير آن است تا سر او به بريدن خوى كند و محكم شود « 27 »
هامش
( 1 ) - مپ 2 : اين
( 2 ) - مپ 2 : راتبهاى
( 3 ) - مپ 2 و مج و بنياد :
دارد ، مج + هم در ولايت خود
( 4 ) - مج : آنجا ، بنياد : و هم بر ولايت خود فرمان دهد تا بدانجا
( 5 ) - مپ 2 - و به خوبى ، بنياد : به خرمى
( 6 ) - مپ 2 و مج و بنياد + در فراغت
( 7 ) - متن : مىگذارد ، مج : مىگذراند
( 8 ) - مپ 2 و مج - و هم در ولايت خود بنشيند
( 9 ) - مپ 2 : را ، مج + را
( 10 ) - مج : بايستاند ، بنياد : بازدارد
( 11 ) - بنياد - هم
( 12 ) - بنياد :
گذارده شود
( 13 ) - مپ 2 - تا هم . . . و هم + و امير
( 14 ) - مج - شود ، بنياد : باشد
( 15 ) - مپ 2 و مج و بنياد : سخنان
( 16 ) - مپ 2 - همه
( 17 ) - متن - و
( 18 ) - مپ 2 - و بدانيد كه
( 19 ) - متن - به
( 20 ) - متن : گريز
( 21 ) - مپ 2 - و مرا به هيچحال ازو گزير نيست
( 22 ) - مج - من
( 23 ) - مج : سخن
( 24 ) - مپ 2 : شده است
( 25 ) - مج + كه
( 26 ) - مج + كه
( 27 ) - مپ 2 - و محكم شود