اى خواجه بر زبان تو خطا رفت « 1 » . واجب كردى « 2 » كه « 3 » گفتى در ببند و « 4 » نان بياور كه آن به حزم نزديكتر بودى . پس خواجه « 5 » اين دقيقه از غلام بپسنديد « 6 » و او را آزاد كرد .
[ حكايت ملاقات بخيل كوفى با بخيل بصرى ]
حكايت ( 7 ) ابو نصر ثعلبى « 7 » در كتاب نثر الدرر « 8 » آورده است كه در شهر « 9 » كوفه بخيلى بود كه در بخل سمر شده بود « 10 » و در تنگچشمى مثل گشته « 11 » . او را گفتند در بصره مرديست « 12 » متمول « 13 » با ثروت « 14 » اما در بخل هزار بار « 15 » از تو « 16 » بيشترست « 17 » . مرد كوفى را « 18 » هوس « 19 » ديدن او باعث و « 20 » محرض آمد « 21 » بر انكه « 22 » به بصره رود و فايدهء « 23 » خود را از دقايق بخل او بردارد « 24 » .
چون بدان شهر « 25 » رسيد به نزد آن مرد رفت و خود را تعريف كرد و « 26 » باز نمود كه صفت « 27 » او همانست « 28 » و قاصد « 29 » به جهت « 30 » اين « 31 » آمده است تا از
هامش
( 1 ) - مپ 2 : خطا گفتى ، بنياد + اميد كه خدا به خير آرد
( 2 ) - مپ 2 :
مىبايست ، بنياد : بود
( 3 ) - بنياد + اول
( 4 ) - بنياد + آخر گفتى كه
( 5 ) - مج + را
( 6 ) - مج : پسنديده آمد
( 7 ) - مج : ابو منصور ثعالبى
( 8 ) - مپ 2 : غرر الدرر
( 9 ) - مپ 2 - شهر
( 10 ) - متن : گشته بود
( 11 ) - متن : شده
( 12 ) - بنياد + كه به غايت
( 13 ) - مج و بنياد + و
( 14 ) - بنياد + است
( 15 ) - متن : باره ، مج - بار ، بنياد - هزار بار
( 16 ) - مج + توفر
( 17 ) - بنياد : در پيش است
( 18 ) - مپ 2 و بنياد - را
( 19 ) - بنياد + او را
( 20 ) - بنياد - ديدن او باعث و
( 21 ) - مپ 2 : برخاست
( 22 ) - مج + قدم در راه نهد
( 23 ) - متن - فايده
( 24 ) - متن : مستفاد گرداند
( 25 ) - مپ 2 : جا
( 26 ) - متن + صنعت خود
( 27 ) - مج : صناعت ، بنياد : صنعت
( 28 ) - متن : همان صنعت او دارد + و چنان نمود كه ، بنياد + كه او دارد
( 29 ) - متن و بنياد + بدين شهر
( 30 ) - بنياد + ديدن
( 31 ) - متن و بنياد : او