جان عزيز خود « 1 » سير آمد « 2 » ، و همهروز بر « 3 » منظرى كه نظر بر كويى داشتى نشستى « 4 » و در آن راه « 5 » مىنگريستى « 6 » . روزى كه خواجهء او به ديهى رفته بود « 7 » كنيزك بر منظر آمد و نگاه كرد « 8 » و بر آن « 9 » دكان كه بر « 10 » در سراى بود « 11 » جوانى ديد زيبا « 12 » نشسته و يكى را از همسايگان « 13 » او « 14 » انتظار مىكرد « 15 » .
كنيزك را « 16 » لطف شمايل و حسن حركات « 17 » آن جوان در نظر آمد « 18 » و هم در نظر اول دل را « 19 » به باد داد « 20 » و طريقى كرد كه نظر آن جوان بر وى افتاد « 21 » و به كمند « 22 » زلف ، دل جوان را در قيد آورد « 23 » بيت « 24 » :
هامش
( 1 ) - مج - عزيز خود
( 2 ) - مپ 2 - و از جان عزيز خود سير آمد
( 3 ) - متن - بر ، مپ 2 : در
( 4 ) - مپ 2 و مج و بنياد : داشت بنشستى
( 5 ) - متن : و كه
( 6 ) - مج + تا
( 7 ) - مپ 2 : روزى خواجه او حاضر نبود
( 8 ) - مپ 2 - كنيزك بر منظر آمد و نگاه كرد
( 9 ) - مپ 2 - آن
( 10 ) - مپ 2 - كه بر ، مج : پيش در
( 11 ) - مپ 2 : خود
( 12 ) - مپ 2 :
زيبا ديد ، مج : زيبا نشسته ديد ، متن + بر دكان
( 13 ) - متن : همسايه
( 14 ) - بنياد + را
( 15 ) - مپ 2 و مج - و يكى را از همسايگان او انتظار مىكرد
( 16 ) - مج + از
( 17 ) - مج : حكايت
( 18 ) - مپ 2 - و يكى را از . . . در نظر آمد
( 19 ) - مپ 2 + او را بربود
( 19 ) - مپ 2 - دل را ، مج و بنياد - را
( 20 ) - مپ 2 : برربود
( 21 ) - مپ 2 - و طريقى كرد كه نظر آن جوان بر وى افتاد
( 22 ) - مج - و به كمند
( 23 ) - مج +يكى ماه ديد و يكى آفتاب * يكى شد به درد دگر شد شتابپس كنيزك به جوان اشارت كرد كه چرا برين در نشستهاى درون خانه آى كه از براى قدوم تو آراستهام و به جهت ضيافت چون تو دلدارى كمر بستهام
( 24 ) - مپ 2 : كه