برخيز و بيا كه خانه آراستهام * ز ايزد به دعا وصل ترا خواستهام
گفت « 1 » خواجهء ناخوش من به ديهى رفته است و تا آخر روز بازنخواهد آمد ، اگر سر وصل « 2 » ما دارى پاى در خانه نه كه ما سر بر پاى تو نهيم « 3 » و « 4 » گوهر در قدمت ريزيم « 5 » . جوان قدم در خانه « 6 » نهاد . كنيزك اسباب ضيافت مهيا كرد و با آن جوان « 7 » عيشى مهنا پيش گرفت و از جام طرب مى مراد « 8 » مى - نوشيد « 9 » و در اثناى آن حال حكايت خواجهء بخيل و « 10 » مولاى ذليل خود بگفت « 11 » و از خساست و دنائت همت « 12 » او شكايت « 13 » كرد . جوان گفت : سهل است من مردى « 14 » غريبم از شهر گرگان ، و در شهر خود نعمتى « 15 » بسيار دارم و لكن از پيش « 16 » پدر به خشم برون آمدهام و چيزى زيادت « 17 » با خويشتن نياوردهام و اگر اينجا با نعمت و ثروت آمده بودمى هراينه ترا از اين خواجه « 18 » بخريدمى « 19 » ، اگر با من موافقت « 20 » كنى ، هم « 21 » امشب كاروان مىرود ، برخيز تا
هامش
( 1 ) - مج : امروز ، بنياد + بيا كه امروز
( 2 ) - مج و بنياد : وصال
( 3 ) - مج : تا ما سرپاى تو گرديم ، مپ 2 - گفت خواجه . . . بر پاى تو نهيم
( 4 ) - مج + زر و
( 5 ) - مج : بر سرت افشانيم ، مپ 2 و بنياد - و گوهر در قدمت ريزم
( 6 ) - مپ 2 - خانه
( 7 ) - مپ 2 : او
( 8 ) - متن و بنياد - مى مراد ، مپ 2 : مى صاف
( 9 ) - متن : مىنوشيدند
( 10 ) - مج و بنياد + شكايت
( 11 ) - مج : گفتن گرفت
( 12 ) - مپ 2 - و دنائت همت
( 13 ) - مج :
شكايتها
( 14 ) - مج : جوانى
( 15 ) - بنياد : نعمت
( 16 ) - مج - پيش
( 17 ) - مج : مالى ، بنياد - زيادت
( 18 ) - مج - از اين خواجه
( 19 ) - مپ 2 - من مردى غريبم . . . از اين خواجه بخريدمى ، بنياد + و نيز
( 20 ) - متن + همى
( 21 ) - مپ 2 و بنياد - هم