گفت : به خداى كه دروغ مىگويى و دروغ گفتن ترا عادت است ، و او را دشنام داد « 1 » و گفت « 2 » هزار بيت « 3 » از اشعار مأمون بخوان « 4 » ، و اگرنه « 5 » پانصد چوبت بزنم و ترا از گرگان بيرون كنم « 6 » . ابو الحسن متغير گشت و شعر خواندن گرفت « 7 » ، و بسيار جهد كرد و از اشعار مأمون « 8 » چهارده بيت بيش يادش نبود ، و در حال حاجب بيامد و او را از پيش قابوس برانگيخت « 9 » . قابوس گفت :
چوبش مزنيد « 10 » و لكن بيش مگذاريد تا درين شهر بماند « 11 » . ابو الحسن بدين « 12 » دروغ كه گفت « 13 » از « 14 » مرتبت خود بيفتاد .
[ روايت حسن بن قحطبه از سخنان مهدى عباس با عمزادهاش اسحق فضل هاشمى ، كه تو مدعى خلافت هستى و جواب اسحاق به او ]
حكايت ( 18 ) حسن بن قحطبه « 15 » مىگويد : روزى در خدمت امير المؤمنين مهدى بودم و اسحق فضل هاشمى كه عمزادهء مهدى بود « 16 » به خدمت او آمد و به جايگاه خود « 17 » بنشست . مهدى روى بوى كرد و گفت : يا اسحق ؛ پدر شما حارث از پسران « 18 » عبد المطلب مهتر بود « 19 » و امروز شما به خلافت از فرزندان
هامش
( 1 ) - مپ 2 - قابوس گفت بخداى كه دروغ مىگويى و دروغ گفتن ترا عادت است ، مج - و او را دشنام داد
( 2 ) - مج + پنج هزار بيت ياد دارى
( 3 ) - متن : اگر تو پنج هزار + يا دو هزار بيت ، مج + يا پانصد بيت
( 4 ) - متن : نخوانى ، مج : بخوانى + من پنجاه هزار درم به تو دهم
( 5 ) - متن - و اگرنه ، مج : نخوانى
( 6 ) - مپ 2 : و از گرگانت بدركنم
( 7 ) - مج : و آغازيد خواندن
( 8 ) - مپ 2 - و از اشعار مأمون
( 9 ) - مپ 2 : بيامد و خواست كه او را چوب زند
( 10 ) - مپ 2 و مج : كه او را چوب مزنيد
( 11 ) - مپ 2 : در پيش مرا مگذاريد ، متن : بعد ازين پيش منش مگذاريد
( 12 ) - مج + يك
( 13 ) - مپ 2 - كه گفت
( 14 ) - مج + آن همه
( 15 ) - متن : محيط
( 16 ) - متن و مپ 2 - فضل هاشمى كه عمزادهء مهدى بود
( 17 ) - مپ 2 - به جايگاه خود ، مج : به جاى خود
( 18 ) - متن + بزرگتر
( 19 ) - متن - مهتر