دادند « 1 » كه آن دروغگوى ديگرباره آمده « 2 » تا چه دروغ « 3 » آورده باشد « 4 » بازرگان قصه نوشت به خدمت خان « 5 » كه پادشاه بىسببى مرا از خدمت « 6 » خود براند و با من حسن « 7 » مجاملت به جاى نياورد و به كلمهاى كه در خدمت عرضه داشتم بى آنكه تفحص فرمايد « 8 » مرا مهجور كرد ، اكنون آمدهام « 9 » و مصداق قول خود آورده « 10 » ، ده شترمرغ با خود داشتم « 11 » و اين ساعت يكى بيش زنده نمانده است و نه ديگر هلاك شدند تا پادشاه بعد ازين بر بازرگانان استخفاف نكند كه خداوند تعالى بر « 12 » آفرينش هرجانورى كه خواهد قادرست ، و اين به نزد من و تو مستحيلست « 13 » اما در قدرت « 14 » و افرينش او « 15 » محال نيست « 16 » . پس خان او را به پيش خود « 17 » خواند و گفت بيار تا مشاهده كنيم « 18 » . پس بازرگان بفرمود تا آهنپارهها « 19 » قدر « 20 » صد درم « 21 » بتافتند و بياوردند « 22 » چنان كه بر مثال شعلهء آتش شد « 23 » و در پيش او مىانداختند و او مىخورد « 24 » و در معدهء او مىگداخت « 25 » [ و ] بعد
هامش
( 1 ) - متن : و از آمدن او شاه چين را اعلام داد ، مج : و خان را از رسيدن او اعلام دادند
( 2 ) - متن : گفت آن دروغگوى باز آمده است
( 3 ) - متن + دگر
( 4 ) - متن + و الا من او را در پيش خود راه ندهم
( 5 ) - متن + و در آنجا ذكر كرد
( 6 ) - مج - خدمت
( 7 ) - مپ 2 و مج - حسن
( 8 ) - متن : فرمودى
( 9 ) - مج - آمدهام
( 10 ) - متن + ام
( 11 ) - مج : آورده بودم
( 12 ) - مج - بر
( 13 ) - مج : مستحيل باشد
( 14 ) - مج + خداى عز و جل
( 15 ) - مج : آن + و امثال آن
( 16 ) - مپ 2 - كه خداوند تعالى . . . محال نيست
( 17 ) - مپ 2 و مج - پيش خود
( 18 ) - مج : كنم
( 19 ) - مج : تا انگشتريزهها
( 20 ) - مج - قدر
( 21 ) - مج + و دويست درم
( 22 ) - مج : بياوردند و آن را بتافتند
( 23 ) - مپ 2 - شد
( 24 ) - مج + و بعد از زمانى
( 25 ) - مپ 2 - در معده او مىگداخت