آن « 1 » مال ترا « 2 » بخشيدم و آن « 1 » شغل ترا « 2 » مقرر داشتم « 3 » ، و مرا تشريف خاصه « 4 » فرمود « 5 » و آفريدگار سبحانه « 6 » و تعالى مرا از آن ورطهء هايل به بركت راستى « 7 » خلاص داد .
[ امان دادن حجاج مردمان بصره را و آمدن يوسف عبد اللّه عثمان نزد او و سخنان يوسف ]
حكايت ( 10 ) آوردهاند كه چون « 8 » حجاج يوسف مردمان بصره را امان داد ، يوسف « 9 » عبد اللّه عثمان بيامد و به جهت او عبد الملك بن « 10 » مروان نامهاى فرمود « 11 » . چون پيش حجاج بيستاد ، حجاج گفت : ترا خداى تعالى نيكى مدهاد « 12 » ، بعد از من زمين ترا كجا انداخته بود ؟ گفت : در هرمقام كه بودم مرفه « 13 » تر ازين بودم كه در « 14 » پيش تو ايستادهام . خلاصهء كلمات اينست « 15 » كه :
آفريدگار عالم « 16 » جل و علا ترا والى ما گردانيد و ما ترا نمىخواستيم و هرچه خداى تعالى خواسته بود و ارادت او نافذ گشت « 17 » و ارادت ما مقهور آمد « 18 » تا عالميان را معلوم شود « 19 » كه
فَلا رَادَّ لِفَضْلِهِ
« 20 » و
لا مُعَقِّبَ
« 21 »
لِحُكْمِهِ
يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ
و
يَحْكُمُ ما يُرِيدُ
حجاج گفت « 22 » : سخن را به راستى بياراستى « 23 » و به
هامش
( 1 ) - متن و مج - آن
( 2 ) - مپ 2 : به تو
( 3 ) - مج : فرمودم
( 4 ) - مپ 2 - خاصه
( 5 ) - مج : داد
( 6 ) - مپ 2 - سبحانه
( 7 ) - مپ 2 - به بركت راستى ، مج : به بركت راستى مرا از آن ورطهء هايل
( 8 ) - متن - چون
( 9 ) - متن - يوسف
( 10 ) - مپ 2 و مج - ابن
( 11 ) - مج :
اماننامه فرموده بود
( 12 ) - متن : بدهاد ، مج : دهاد
( 13 ) - مج + الحال
( 14 ) - مج - در
( 15 ) - متن : آنست
( 16 ) - مج - عالم
( 17 ) - مج :
و آفريدگار چون خواسته بود ارادت او نافذ آمد
( 18 ) - مپ 2 : شد ، مج :
گشت
( 19 ) - مج : شد
( 20 ) - مج و بنياد : لقضائه
( 21 ) - در سه نسخه لامانع است و در قران مجيد لا محقّب ضبط شده است
( 22 ) - مج + بدين
( 23 ) - مج : سخت رستى