صحرايى « 1 » مىرفت تا به صومعهء حبيب عجمى رسيد و « 2 » به صومعهء او درآمد و گفت : از پيش « 3 » كسان حجاج گريختهام و در امان تو آمدهام « 4 » . حبيب گفت : در صومعه « 5 » بنشين و خود بر در « 6 » صومعه سجاده بيفكند و در « 7 » نماز ايستاد . ساعتى برآمد « 8 » ، موكلان حجاج برسيدند و او « 9 » را گفتند : حسن بصرى را ديدى ؟ گفت :
ديدم . گفتند : كجا باشد « 10 » ؟ گفت : درين صومعه رفت ؛ در صومعه رفتند « 11 » و حق تعالى « 12 » حسن را از « 13 » چشم ايشان پوشيده داشت « 14 » تا « 15 » او را نديدند و بيرون آمدند ، و گفتند : مردى « 16 » زاهد چرا دروغ مىگويد « 17 » . اين بگفتند و برفتند . پس امام حسن بصرى با حبيب عتاب كرد و گفت : اى برادر در خون من چرا « 18 » يار « 19 » شدى و ايشان را به من نشان دادى « 20 » ؟ حبيب گفت : اگر من دروغ گفتمى كه او را نديدم شومى در تو و « 21 » من رسيدى و ايشان بىاجازت من در آمدندى « 22 » و ترا از صومعه برون آوردندى « 23 » اما به بركات صدق من « 24 » آفريدگار عالم جل و علا حجابى در « 25 » پيش ديدههاى « 26 » ايشان فروگذاشت تا تو در ضمان
هامش
( 1 ) - مپ 2 - در صحرايى
( 2 ) - مج - و
( 3 ) - مپ 2 - پيش
( 4 ) - مپ 2 و مج : آمده
( 5 ) - مپ 2 - در صومعه
( 6 ) - متن و مپ 2 : و در
( 7 ) - مج : به
( 8 ) - مپ 2 و مج : بود
( 9 ) - مپ 2 و مج : حبيب
( 10 ) - مپ 2 : شد ، مج : است
( 11 ) - مپ 2 : چون دررفتند ، مج : كسان حجاج در صومعه آمدند
( 12 ) - مج : و خداى عز و جل
( 13 ) - مج : بر
( 14 ) - مج : گردانيد
( 15 ) - مپ 2 و مج - تا
( 16 ) - مپ 2 و مج : مرد
( 17 ) - مپ 2 : مىگويى ، مج : گويد
( 18 ) - مج : چرا در خون من
( 19 ) - مج - يار
( 20 ) - مپ 2 - و ايشان را به من نشان دادى
( 21 ) - متن + در
( 22 ) - مپ 2 : درآمدى
( 23 ) - مپ 2 : بردندى
( 24 ) - مپ 2 - من
( 25 ) - مج - در
( 26 ) - متن : ديده