روستايى با خود گفت : ده دينار سرخ بستانم و صندوقچهء اين مرد برآورم « 1 » .
پس جامه و دستار « 2 » بركشيد و بدان چاه فروشد . طرار جامه و دستار برگرفت « 3 » و ببرد . روستايى از اندرون چاه فرياد مىكرد كه : درين چاه هيچ نيست ؟
و كس جواب نداد . روستايى در بن چاه « 4 » ملال گرفت و خود « 5 » به بالا آمد ، چون نگاه كرد « 6 » طرار را و جامه را نديد « 7 » ، چوب « 8 » برگرفت و برهم مىزد .
مردمان « 9 » گفتند « 10 » : چرا چنين مىكنى مگر « 11 » ديوانه شدهاى ؟ گفت : نه ، پاس خود مىدارم مبادا كه مرا نيز بدزدند « 12 » .
[ روايت محمد بديع عقيلى جوان عاشقى از بنى - عقيل را كه بر پشتش نشان زخمهاى بسيار بود ]
حكايت ( 9 ) قاضى محسن تنوخى مىگويد كه از محمد بديع عقيلى « 13 » شنيدم كه گفت « 14 » : مردى را ديدم « 15 » از بنى عقيل كه بر پشت او نشانهها بود بر مثال زخم شمشير « 16 » و بزرگتر از آن « 17 » . سؤال كردم كه اين زخمها بر پشت تو از « 18 » چيست ؟ گفت عم مرا دخترى « 19 » بود كه « 20 » مرغ دلم در دام عشق او افتاده بود و در هواى دانهء خال « 21 » او هوا گرفته « 22 » چون از فورت عشق قوت صبر
هامش
( 1 ) - مپ 2 - روستايى . . . برآورم ، مج : روستايى گفت بارى چيزى از غنيمت بدست آرم با او قرار كرد يك دينار سرخ مرا دهى تا من اين صندوقچه برآرم ؟
طرار گفت دهم
( 2 ) - مج : پس جامهها
( 3 ) - متن : جامه روستايى برداشت ، مج : جامههاش
( 4 ) - مپ 2 - در بن چاه
( 5 ) - مپ 2 : و چون
( 6 ) - مپ 2 - چون نگاه كرد
( 7 ) - مپ 2 و مج : از چاه برآمد و جامهها نديد
( 8 ) - مپ 2 : چوبى
( 9 ) - مج - مردمان
( 10 ) - مج : گفتندش
( 11 ) - متن : اى روستايى
( 12 ) - مج : تا مرا بزند
( 13 ) - متن : عقيل
( 14 ) - متن - گفت
( 15 ) - متن - ديدم
( 16 ) - مپ 2 و مج + بيشتر
( 17 ) - متن : وى
( 18 ) - مپ 2 و مج - از
( 19 ) - مج : مرا دختر عمى
( 20 ) - متن و مپ 2 : و
( 21 ) - متن : خال دانه
( 22 ) - مپ 2 - و در هواى دانه خال او هوا گرفته