فضل سهل « 1 » در خدمت امير المؤمنين مشرفان داشت كه پيوسته او را از حال عالم خبر دادندى ، صورت آن حال با وى باز گفتند . « 2 » روز ديگر فضل سهل در پيش « 3 » امير المؤمنين « 4 » مأمون آمد و گفت : جماعتى از مشايخ « 5 » آمدهاند و از غلامان و خادمان امير المؤمنين گله مىكنند و مىگويند كه ايشان را « 6 » بر بام كاخ مىآيند و در « 7 » عورات ما مىنگرند خاصه از خادمان كه پيش خدمت ايستادهاند « 8 » بسيار تطاول مىكنند و حرمهاى مردم را « 9 » بدنام مىكنند . و امروز روز استمالت رعيت است اگر اين ساعت اين جماعت را كه مىگويند ادبى نفرمايد « 10 » نبايد كه اين طايفه « 11 » متفرق شوند و ولايت خراب گردد .
پس سلاحداران را اشارت كرد كه « 12 » آن غلامان را دست بگيريد « 13 » و بيرون بريد « 14 » و در بارگاه هر يك را صد تازيانه بزنيد « 15 » و ندا كنيد « 16 » كه هر كه رعيت را برنجاند سزاى او اين بود . و هم در روز مردمان را در كار كرد و آن كاخ را ويران كرد و مأمون آن غضب « 17 » در دل گرفت كه او را هلاك كرد چنانكه تقرير افتاده است . اگرچه هر يك از كتّاب « 18 » [ و ] وزرا و صدور « 19 » و « 20 » عظما « 21 » كه از « 22 » حليت « 23 » كمال « 24 » عارى « 25 » بودند « 26 » از وصمت جهل خالى « 27 » نبودند « 28 » اما آخر ، ايشان را در نوبت دولت خود افتاد تا عبرت
هامش
( 1 ) مج - سهل
( 2 ) مج : بازگفتندى
( 3 ) مج - پيش
( 4 ) مج - امير المؤمنين
( 5 ) مج - از مشايخ
( 6 ) مج - را
( 7 ) مج : بر
( 8 ) متن + كه
( 9 ) متن - را
( 10 ) متن : فرمايد
( 11 ) متن + را
( 12 ) مج : اشارت فرماى تا
( 13 ) مج : دستگير كنند
( 14 ) مج : بيرون برند
( 15 ) مج : بزن
( 16 ) مج : كن
( 17 ) مج : غصه
( 18 ) مج : كبار
( 19 ) متن : صدر
( 20 ) متن - و
( 21 ) مج : علما
( 22 ) متن - كه از
( 23 ) مج : حليه ، متن + از
( 24 ) متن : خرد
( 25 ) متن : خالى
( 26 ) مج : نبوده و
( 27 ) مج : سالم
( 28 ) متن - نبوده ، تصحيح قياسى است