آيد زمانهء راهزن را به روى هيچ دستى نباشد .
حكايت ( 5 ) [ عمر ابو عبيدهء جراح را گفت چرا براى خود متاع و قماش فراهم نكردى و ابو عبيده گفت آن بهتر كه از پس من متاع دنيا نماند . ]
گويند « 1 » امير المؤمنين عمر رضى اللّه عنه مر ابو عبيدهء جراح را به شهرى از شهرهاى « 2 » شام امارت داده بود و بعد از مدتى امير المؤمنين عمر به شام رفت . چون به نزديك شهر ابو عبيدهء جراح رسيد و مردمان شهر به استقبال او آمدند پرسيد كه برادرم ابو عبيده « 3 » كجاست ؟ گفتند :
اين ساعت خواهد رسيد « 4 » . زمانى بود . ابو عبيده مىآمد ، بر شترى نشسته و مهار او از ليف خرما بود . و چون « 5 » نزديك امير المؤمنين عمر رضى اللّه عنه « 6 » رسيد از بهر تعظيم او از شتر فرود « 6 » آمد « 7 » و هر دو « 8 » يكديگر را در « 9 » كنار گرفتند و غمهاى دل « 9 » ديرينه تقرير كردند و فصول اشتياق باز راندند « 6 » .
پس به خانهء ابو عبيده « 10 » نزول كرد و در خانه « 11 » نگاه كرد سبويى ديد و پالان شترى « 12 » و شمشيرى . امير المؤمنين « 13 » متعجب شد و گفت : يا « 14 » ابو عبيده ، چرا از بهر خود متاع نساختى و قماشى « 15 » مهيا نگردانيدى « 16 » ؟ گفت « 17 » : اين قدر به جواب ضررى نرساند « 18 » ، و آن « 19 » بهتر كه از پس متاع دنيا نماند و السلام .
حكايت ( 6 ) [ امير اسماعيل سامانى از بس پرهيزگار بود از قبول دفاينى كه پس از غلبه بر عمرو ليث به او پيشنهاد شد امتناع كرد ]
آوردهاند كه چون تمرد و عصيان عمرو ليث در ولايت « 20 » خراسان شايع شد امير المؤمنين معتضد به نزديك اسفهسالار سامانى كس
هامش
( 1 ) مج + كه
( 2 ) مپ 2 - شهرهاى
مپ 2 + جراح
( 3 ) مپ 2 + چون
( 4 ) متن + ابو عبيده
( 5 ) مپ 2 - عمر رضى اللّه عنه ، مج - رضى اللّه عنه
مپ 2 : فرو
( 6 ) مج + امير المؤمنين عمر رضى اللّه عنه از بهر تعظيم او از شتر فرود آمده
( 7 ) مپ 2 - هر دو
( 8 ) مپ 2 - در
بنياد - دل
( 9 ) متن و بنياد : ايشان را باز راند ، مپ 2 - و عمهاى دل . . . باز راندند
( 10 ) مج : او
( 11 ) مپ 2 + او
( 12 ) متن و مپ 2 پالانى شتر
( 13 ) مج : عمر
( 14 ) مج : اى
( 15 ) متن و بنياد : قماش را
( 16 ) مپ 2 - و قماش مهيا نگردانيدى
( 17 ) متن + اذا ثقلنا المقل ، مپ 2 + اذا ثقلنا المقبل
( 18 ) مج و بنياد - اين قدر . . . نرساند
( 19 ) بنياد : همان
( 20 ) مپ 2 - ولايت