اى پسر ؛ هركه سرّ ديگرى را « 1 » نگاه دارد قادر باشد بر آنكه « 2 » هرگاه كه « 3 » خواهد تواند گفت ، و چون در « 4 » پيش ديگرى گفت عنان تصرف از دست او « 5 » برون شد اگر خواهد كه نگاه دارد « 6 » بيش نتواند گفت « 7 » . گفتم « 8 » : ازين نوع ميان پدر و فرزند نباشد پدرم گفت « 9 » : چنين است اما من روا ندارم كه زبان تو به باز گفتن سرّ گشاده شود « 10 » . به نزديك معاويه آمدم و حال حكايت كردم . معاويه « 11 » گفت : هزار رحمت كردگارى « 12 » بر پدرى باد كه پسر خود را از چنين خطايى صيانت كرد « 13 » .
حكايت ( 5 ) [ مكرر « * » مأمون قصد كشتن فضل سهل كرد و پنج كس از معتمدان او بدين سر وقوف داشتند . فضل را يكى مطلع كرد و او به خدمت مأمون نامه نوشت و عذر خواست - مأمون به گناه افشاى سر هر پنج را بكشت . ]
آوردهاند كه چون « 14 » امير المؤمنين مأمون « 15 » از خراسان عزم بغداد كرد خاطر او با فضل سهل بد شده بود چه دانسته بود كه او با فرزندان « 16 » على ميلى داشت « 17 » و آنچه مأمون « 18 » على بن « 19 » موسى رضا را ولى عهد كرده بود به اغراى او بود « 20 » . پس خواست تا « 21 » او را از « 22 » پيش بردارد با پنج كس از معتمدان خود تدبير كرد ، يكى از ايشان عبد العزيز طايى بود « 23 » و دوم موسى بن « 24 » نصر اديب و سوم « 25 » على بن سعيد « 26 » و چهارم خلف بن نصر كه او را ذو العلمين خواندندى « 27 » و پنجم سياح « 28 » خادم و ايشان را
هامش
( 1 ) متن - را ، مپ 2 - ديگرى را
( 2 ) مج : چه
( 3 ) متن و مج - كه
( 4 ) مج - در
( 5 ) متن : تو
( 6 ) مپ 2 - اگر خواهد . . . دارد
( 7 ) متن و مپ 2 : و نتواند بيشتر نگاه داشت ،
( 8 ) متن و مپ 2 - گفتم
( 9 ) مج :
پدر مىگفت
( 10 ) مج : گردد ، متن + و
( 11 ) مج - معاويه
( 12 ) مپ 2 : آفريدگار ، مج - كردگارى
( 13 ) متن و مپ 2 : كند
( 14 ) متن - چون
( 15 ) متن + چون ، مپ 2 + مأمون چون
( 16 ) مج : او را به فرزندان
( 17 ) مج : ميلى تمام است
( 18 ) مج + مر
( 19 ) مج - ابن
( 20 ) بنياد - چه دانسته بود كه . . . اغراى او بود
( 21 ) مپ 2 و مج : كه
( 22 ) مج - از
( 23 ) مج - بود
( 24 ) مج - ابن
( 25 ) مج : سيوم
( 26 ) بنياد : سعد
( 27 ) مپ 2 : گفتندى
( 28 ) مج : سباج