و چندان ازين نوع بگفت كه معتضد هيچ چاره نديد از آن كه فرمود تا او را بكشتند و سر در كار زبان كرد .
حكايت ( 3 ) [ انوشيروان سپهدار ارمينيه را به سبب افشاى سر بكشت . ]
نوشروان را خبر « 1 » آوردند كه سپهدار ارمينيه راز ملك و سرّ پادشاهى آشكارا « 2 » مىكند « 3 » . بفرمود « 4 » تا « 5 » مثالى « 6 » نوشتند كه او را در خاك پنهان كنند « 7 » تا راز ملك در دل او پنهان بماند « 8 » .
حكايت ( 4 ) [ سپهسالار مأمون رازى را به معتصم بازگفت و چون معتصم به خلافت نشست او را كه رازدارى نكرده بود بكشت . ]
ابراهيم مدبّر مىگويد كه در آن وقت كه امير المؤمنين « 9 » مأمون به روم رفته بود روزى سوار شده « 10 » بود و او را « 11 » اسفهسالارى « 12 » بود عجيب « 13 » نام ، گفت : يا عجيب « 13 » ، مىخواهم كه با تو اسب « 14 » بدوانم « 15 » تا بنگرم كه « 16 » اسب تو چهگونه مىدود . پس هر دو اسب « 17 » بتاختند يك دو ميدان « 18 » چندان كه از نظر خواص دور شدند مأمون عجيب را گفت : غرض من ازين مسابقت « 19 » آن بوده است « 20 » كه مرا با تو سرّى بود و نمىخواستم « 21 » كه « 22 » با تو خالى كنم و آن سرّ « 23 » بازگويم « 24 » تا كسى با تو هم بيرون نيايد « 25 » .
بدان « 25 » كه من ازين برادر خود معتصم انديشه مىكنم و حزم بدگمانى است « 26 » ، بايد كه پيوسته احوال او را « 27 » مراقبت كنى و در « 28 » محافظت و « 29 »
هامش
( 1 ) مج : خبرى
( 2 ) مپ 2 : آشكار
( 3 ) مج : فرمود
( 4 ) متن :
بفرمودى ، مج - بفرمود
( 5 ) متن + به وى ، مپ 2 + به
( 6 ) متن و مپ 2 : مثال
( 7 ) مج : كنيد
( 8 ) مج : باشد
( 9 ) بنياد - امير المؤمنين
( 10 ) مپ 2 - شده
( 11 ) مج - را
( 12 ) مج : اسپهالار
( 13 ) مج :
عجيف
( 14 ) مپ 2 : اسب با تو
( 15 ) مج : دوانيم
( 16 ) مج :
تا بنگر
( 17 ) متن و مپ 2 + را
( 18 ) مپ 2 - يك دو ميدان
( 19 ) متن :
مساهت
( 20 ) مپ 2 : آن بود ازين مسافت
( 21 ) مج : مىخواستم
( 22 ) مپ 2 - نمىخواستم كه
( 23 ) مپ 2 - آن سر
( 24 ) مپ 2 : و بگويم متن + تا كسى با تو هم بيرون نيايد ، مج + تا كسى بو هم بيرون نيارد
( 25 ) مج : آن
( 26 ) مپ 2 - و حزم بدگمانى است ، مج : بدگمان نيست
( 27 ) متن و مپ 2 : مرا
( 28 ) مج - در
( 29 ) مج - و