درويشى بيامد « 1 » و پهلوى ايشان بنشست . آن بزرگ مر آن درويش را گفت كه تو چه كسى و چه عبادت « 2 » دارى كه در ميان ما درآمدى ؟ و ما را « 3 » از آمدن تو تشويش بود . مرد « 4 » گفت : زيرا كه « 5 » من در « 6 » خدمت مشايخ بسيار بودهام « 7 » و خدمت ايشان بسيار كردهام « 8 » . و كمترين « 9 » خدمت « 10 » آن بوده است كه هفتصد كاسهء نيمخوردهء درويشان خوردهام « 11 » و پاك كرده . چون او اين بگفت « 12 » خضر عليه السلام ناپديد شد . بعد از مدتى آن بزرگ مىگويد كه : به خدمت خضر « 13 » پيوستم و از وى سؤال كردم كه سبب « 14 » چه بود كه آن روز ناگاه برفتى « 15 » ؟ گفت : آنچه آن مرد گفت كه هفتصد كاسهء پيران ليسيدهام « 16 » اگر كاسهء او يك سگ « 17 » ليسيده « 18 » بودى « 19 » به از آن بودى كه او كاسهء هزار كس پاك كرده بود « 20 » .
[ آزاد كردن هفتصد بنده از جانب عثمان در آن روز كه رسول اكرم ص به ميهمانى او رفته بود ]
حكايت ( 17 ) روزى امير المؤمنين عثمان « 21 » رضى اللّه عنه مر « 22 » مهتر « 23 » عليه الصلاة و السلام را به وثاق خود خواند « 24 » . مهتر عليه السلام با ياران خود بسوى خانه او « 25 » روان شدند « 26 » و عثمان « 27 » بر عقب مهتر مىرفت و « 28 » به انگشت « 29 » حسابى مىكرد « 30 » . مهتر عليه السلام گفت : يا عثمان ، چه شمار
هامش
( 1 ) مج : درآمد
( 2 ) مپ 2 و مج و بنياد : عادت
( 3 ) متن - را
( 4 ) مپ 2 - مرد ، مج : درويش
( 5 ) مپ 2 و مج - زيرا كه
( 6 ) مج و بنياد - در
( 7 ) مج و بنياد : كردهام
( 8 ) مج و بنياد - و خدمت ايشان بسيار كردهام
( 9 ) مج : كهترين
( 10 ) مپ 2 + ايشان ، مج و بنياد + من
( 11 ) مج : بخوردم
( 12 ) مج + مهتر
( 13 ) مپ 2 و مج + عليه السلام
( 14 ) مج + آن
( 15 ) مج : از نظر ما غايب شدى
( 16 ) مپ 2 : كشيدهام ، مج : بليسدم + مرا نيك مستكره نمود زيرا چه
( 17 ) متن و بنياد : كس ، مپ 2 : يكى ، مج : سگى تصحيح قياسى است
( 18 ) مپ 2 : خورده
( 19 ) مج : بليسد
( 20 ) مپ 2 : كرده بودى ، مج : بليسد
( 21 ) بنياد : عمر
( 22 ) بنياد : حضرت
( 23 ) بنياد + و بهتر اوليا بشر
( 24 ) متن - مر مهتر عليه الصلاة . . . . خود خواند + با
( 25 ) متن و مج - با ياران خود بسوى خانه او ، مپ 2 : با ياران به خانه او
( 26 ) متن : شد ، مج : مىرفت
( 27 ) بنياد : عمر .
( 28 ) متن و مپ 2 و مج - عثمان بر عقب مهتر مىرفت و
( 29 ) مپ 2 - به انگشت
( 30 ) مج : و بازگشت نظر كه فرمود ديد كه عثمان به انگشت حساب مىگرفت