بروم و او را بياورم « 1 » . گفت : اى عم مرا شرم مىآيد كه چون تو كسى « 2 » به نزديك بندهء درمخريده فرستم . ابراهيم گفت « 3 » : يا امير المؤمنين ؛ من به جهت رضاى تو در آب و آتش بروم . ابراهيم گفت « 4 » : پس برخاستم و به نزديك سيماب رفتم . او چون مرا بديد پيش باز « 5 » آمد و « 6 » خدمت كرد و گفت « 7 » : بنده را چه حدّ آن باشد كه چون تو خداوندى « 8 » به وثاق من « 9 » تجشم فرمايى « 10 » ، اما حديث مصطفى « 11 » و ايوب انصارى مشهورست « 12 » .
پس از هر نوع او را دلگرمى « 13 » دادم و وعظ و نصيحت كردم تا دل وى خوش شد « 14 » . او را به خدمت امير المؤمنين « 15 » معتصم بردم و از من منت بسيار داشت و عذرها خواست « 16 » . و آن سيماب كه محل او بدين درجه بود « 17 » روزى به خدمت « 18 » معتصم نشسته بود و با او به خطرى « 19 » شطرنج مىباخت . امير المؤمنين شطرنج از وى ببرد و گفت : از عهدهء خطر بيرون آى . سيماب از سر گستاخى و بازى « 20 » تن در نمىداد و لجاج مىكرد .
معتصم به وفاى حاجب اشارت كرد كه كمربند سيماب « 21 » بگشاى و به گرو نگاه دار . وفا دست به كمر او كرد . سيماب « 22 » نگذاشت « 23 » و در وى آويخت « 24 » . وفا كارد بكشيد و بند كمر ببريد و به يكى داد از غلامان كه
هامش
( 1 ) مج + و دل او خوش كنم
( 2 ) مج + را
( 3 ) متن - اگر اجازت دهى . . . فرستم ابراهيم گفت
( 4 ) مپ 2 - يا امير المؤمنين
( 5 ) متن و مپ 2 - ابراهيم گفت
( 6 ) مج - باز
( 7 ) مپ 2 - پيش بازآمد و
( 8 ) مپ 2 : تويى
( 9 ) مج : او
( 10 ) مج : فرمايد .
( 11 ) مج + صلى اللّه عليه و سلم .
( 12 ) مپ 2 - اما حديث . . . مشهورست
( 13 ) مج : دلدارى
( 14 ) مپ 2 - از هر نوع . . . خوش شد .
( 15 ) مپ 2 و مج - امير المؤمنين
( 16 ) مپ 2 + و او را نصيحت كردم
( 17 ) مپ 2 - و آن سيما . . . بود
( 18 ) متن + امير المؤمنين
( 19 ) مپ 2 - به خطرى
( 20 ) مپ 2 - و بازى ، مج : ناز
( 21 ) متن و مج : سيما
( 22 ) مج : سيما
( 23 ) مپ 2 - و گرو نگاه . . . نگذاشت
( 24 ) مپ 2 : او در روى او تخت