برهنه كردند « 1 » . بيچاره شد و برهنه « 2 » در باديه مىرفت « 3 » . ابراهيم ادهم به وى رسيد و او را بر آن حالت بديد ، گفت : هركه بىادبى كند و در جايگاهى « 4 » چنانكه همه پياده روند آنجا سوار باشد او را در بيابان « 5 » پياده بايد رفت .
[ پيران خداىنشناس از كودكان جسور چه شنيدند ]
حكايت ( 13 ) آوردهاند كه وقتى جماعتى پيران جايى نشسته بودند و كودكان و جوانان در « 6 » پيش ايشان « 7 » بازى مىكردند « 8 » و حرمت نمىداشتند .
يكى از بزرگان آنجا برگذشت و بانگ بر « 9 » كودكان زد كه در پيش پيران چرا بىادبى مىكنيد و حرمت ايشان نگاه نمىداريد ؟ يكى از آن « 10 » كودكان گفت : كه « 11 » اگر اين « 12 » پيران در حضور آفريدگار حرمت نگاه داشتندى « 13 » ما را « 14 » از هيبت ايشان زهره نبودى « 15 » كه « 16 » بىادبى كردمانى « 17 » .
آن بزرگ گفت كه از خردان سخن بزرگ شنيدم « 18 » .
[ ادب خوارزمشاه در خدمت عبد الملك نوح و يافتن منصب دامادى او ]
حكايت ( 14 ) آوردهاند كه چون امارت خراسان به امير « 19 » رشيد عبد الملك بن نوح رسيد « 20 » وزارت به منصور بن « 21 » يوسف بن « 21 » اسحاق داد و در عهد امارت وى خراسان و ماوراء النهر عظيم با امن و ساكن بود « 22 » و خلايق در ظل « 23 » امان او « 24 » استراحت مىيافتند « 25 » . و يكى از رسوم
هامش
( 1 ) مپ 2 : و او را بيچاره و برهنه كردند
( 2 ) مج : بيچاره شده پياده
( 3 ) مپ 2 - بيچاره شد . . . رفت
( 4 ) مپ 2 : جايى
( 5 ) مج : جايى كه همه سوار باشند
( 6 ) بنياد - و جوانان
( 7 ) مج و بنياد - در
( 8 ) متن و بنياد : او
( 9 ) مج + ايشان را
( 10 ) مج + آن
( 11 ) مج - آن
( 12 ) مج و بنياد - كه
( 13 ) مج - اين ، بنياد : آن
( 14 ) متن - را
( 15 ) مج : نباشد
( 16 ) مج + پيش ايشان
( 17 ) مج : كنيم
( 18 ) مج : سخنى بزرگ از خردى شنودم كه مثل آن از كس نشنودهام ، نسخهء مپ 2 اين حكايت را نياورده
( 19 ) مپ 2 - به امير
( 20 ) مپ 2 - ابن نوح رسيد + از سامانيان بود
( 21 ) مج - ابن
( 22 ) مپ 2 : و آن ناحيت بخارا و خراسان او را بود . وزارت به منصور بن يوسف رسيد در عهد امارت وى ، مج : عظيم امن و ساكن بود
( 23 ) مج : خلايق را
( 24 ) متن و مج - او
( 25 ) مج :
مىنمودند