[ جاه و مقام كسائى معلم امين و مأمون در چشم آنان ]
حكايت ( 10 ) آوردهاند كه روزى امير المؤمنين هارون الرشيد در منظرى نشسته بود و در مكتب پسران خود محمد امين و مأمون نظاره مىكرد و « 1 » كسايى مر « 2 » ايشان را تعليم مىداد . ساعتى بود ، كسايى « 3 » برخاست و خواست « 4 » تا بيرون شود . امين و مأمون پيش او بازشدند « 5 » و نعلين در پيش پاى وى نهاند « 6 » . هارون الرشيد آن بديد ، عجب داشت ، و او چنان پنداشت « 7 » كه پسران امير المؤمنين « 8 » نعلين در پيش پاى كس « 9 » ننهند . پس زمانى بود ، خادمى را پرسيد كه كيست در جهان آنكه خدمتگاران او « 10 » از خدمتگاران همهكس « 11 » بزرگتر باشد « 12 » ؟ آن خادم گفت : كه امير المؤمنين است كه خدمتگاران او از همه « 13 » بزرگترند . گفت : نى ، غلط كردهاى كسايى است كه مأمون و محمد بهجهت علم و فضل مروى را خدمت مىكنند .
و چون اين سخن كسايى بشنيد گفت : يا امير المؤمنين اگر ترا « 14 » با هردو پسر « 15 » مرا خدمت كردى هنوز اندك بودى « 16 » ، از بهر آنكه حيات علم و فضل جاودانى است و اقبال و دولت دنياوى « 17 » گذرنده است « 18 » اعتبار فضل و دانش راست نه پرورش را . هارون انصاف داد و بپسنديد « 19 » و كسايى را تشريف فاخر داد .
[ چهگونه ملك محمد اميرزادهء خراسانى را ادب خدمت آموخت ]
حكايت ( 11 ) آوردهاند كه در كرمان پادشاهى بود و او را ملك محمد خواندندى و او بغايت حليم و كريم بود « 20 » . وقتى اميرى بزرگ از
هامش
( 1 ) مج + امام
( 2 ) مپ 2 - مر
( 3 ) مپ 2 و مج + به مهمى
( 4 ) مپ 2 - و خواست
( 5 ) مپ 2 : پيش رفتند
( 6 ) مج : پيش او نهادند
( 7 ) مج : و او را بزرگ نموده
( 8 ) بنياد : او
( 9 ) مج : نعلين را پيش كسى ، بنياد : در پيش پاى كسى هرگز نعلين
( 10 ) متن و مپ 2 - خدمتكاران او
( 11 ) متن و مپ 2 - همهكس
( 12 ) مج : آن كه خدمتگاران او بزرگترين مردمان باشند .
( 13 ) مج + مردمان
( 14 ) مج و بنياد : تو
( 15 ) بنياد + خود
( 16 ) متن - ى
( 17 ) مج : دينوى
( 18 ) مج : پس
( 19 ) متن و مج - و بپسنديد
( 20 ) مج - در كرمان پادشاهى . . . . . بود