مىشدند صاحب جاجتى در گوشهاى نشسته بود قصه نوشته « 1 » و منتظر فرصت مىبود تا قصه رفع « 2 » كند « 3 » . مأمون برسيد : آن مرد برخاست و قصه در هوا كرد . اسب مأمون برميد و مأمون را از پشت خود بينداخت چنان كه اندام او كوفته شد و دست او مجروح « 4 » گشت « 5 » . خدمتگاران قصد زخم « 6 » و رنجانيدن « 7 » آن بيچاره كردند . مأمون ايشان را منع فرمود ، برخاست و سوار شد . آن صاحب حاجت « 8 » پيش او ايستاده بود و « 9 » از بيم برخود خشك شده « 10 » و دل از جان برداشته « 11 » چون خوف و حيرت او بديد بر وى ببخشود و قصّهء غصّهء « 12 » او را برخواند و دوات و قلم خواست و هم بر آن درد بر پشت « 13 » قصهء او « 14 » جواب نوشت « 15 » و حاجت او روا گردانيد و آن حلم از وى باقى ماند .
[ تعريف احنف قيس از مردى كه از او حليمتر بود ]
حكايت ( 23 ) آوردهاند كه وقتى « 16 » از احنف قيس سؤال كردند كه در جهان هيچكس از خود حليمتر ديدى ؟ گفت : بلى « 17 » ديدم و من « 18 » از وى آموختم . گفتند : كى « 19 » بود ؟ گفت : قيس بن عاصم المنقرى « 20 » . وقتى من
هامش
( 1 ) متن : بنوشت
( 2 ) بنياد : عرض
( 3 ) مپ 2 - تا قصه رفع كند .
( 4 ) مج : پرجراحت
( 5 ) مپ 2 - و دست او مجروح گشت .
( 6 ) مج :
زجر ، بنياد : زدن .
( 7 ) بنياد : بستن و كشتن
( 8 ) مپ 2 : بيچاره .
( 9 ) مپ 2 - پيش او ايستاده بود و
( 10 ) مپ 2 + بود
( 11 ) مپ 2 - و دل از جان برداشته .
( 12 ) مج - غصه
( 13 ) مپ 2 : هم بر پشت مركب ، مج + اسپ
( 14 ) مج + را .
( 15 ) مپ 2 : فرمود
( 16 ) مپ 2 - وقتى
( 17 ) مپ 2 - بلى
( 18 ) مج + حلم
( 19 ) مپ 2 و مج : كه .
( 20 ) مپ 2 : الملعوى ، بنياد - المنقرى