را چه افتاده است ؟ گفتند : طبقى « 1 » زرين بود هزار مثقال و پيدا نيست و « 2 » غايب شده است در طلب آن « 3 » جدى مىنماييم « 4 » . پرويز گفت : بگذاريد و دست از - بىگناهان بداريد كه « 5 » آنكس كه برد بازندهد و آنكس كه داند باز « 6 » نگويد . و چون سالى برين حديث بگذشت پرويز همان موضع « 7 » جشنى ترتيب كرد و آن حاجب هم « 8 » بر آن انواع « 9 » لباسها عاريت كرد « 10 » و خود را پيش خدمت پرويز انداخت . پرويز را « 11 » چون چشم بر وى افتاد بخنديد و « 12 » او را پيش خواند و آهسته در گوش وى گفت كه « 13 » : مگر « 14 » طبق تمام خرج شده است ؟ آن حاجب در پيش پرويز در خاك بغلطيد « 15 » و گفت :
آنچه كردم همه به « 16 » غرض رستگارى بود بهسبب مرگ و كشته شدن ، چه آن سخط پادشاه مرا « 17 » از جان سير كرده « 18 » . پرويز را بر وى رحم آمد و رقم كرم بر جريدهء گناه او دركشيد و او را از جملهء خواصان « 19 » گردانيد و به سر شغل خود بازفرستاد « 20 » .
[ صاحب حاجتى كه موجب افتادن مأمون از اسب شده بود به مأمول خود رسيد ]
حكايت ( 22 ) آوردهاند كه وقتى امير المؤمنين مأمون رضى اللّه عنه بر - نشسته بود و در كوكبهء دولت مىرفت و خواص و مقربان در ركاب او
هامش
( 1 ) مج : طبق .
( 2 ) مپ 2 - بود هزار . . . نيست و
( 3 ) مج : او
( 4 ) مپ 2 - در طلب آن جدى مىنماييم .
( 5 ) مج - كه
( 6 ) مپ 2 - باز ، مج : كه ديد نيز
( 7 ) مج - موضع
( 8 ) متن - هم
( 9 ) مج : نوع
( 10 ) مپ 2 : گرفت ، مج : لباسهاى عاريتى پوشيد
( 11 ) مپ 2 - را
( 12 ) متن - بخنديد و
( 13 ) مپ 2 - كه
( 14 ) مپ 2 + بهاى
( 15 ) مپ 2 : بگشت
( 16 ) مپ 2 و بنياد - به ، مج : ز
( 17 ) متن - مرا
( 18 ) متن : آمد
( 19 ) بنياد : خواص
( 20 ) بنياد - و به سر شغل خود باز فرستاد