الجهل » ، هر پادشاهى كه روزگارش به هوشيارى و آگهى « 1 » مقرون باشد ، البتّه كار ملك و دينش به مراضى الهى مشحون افتد . چرا كه وزير خرد در نظم « 2 » مصالح و حكم الهى و ربط ضوابط « 3 » مملكت و شاهى ، امينى معتمد و دانايى خبير به نيك و بد است . « 4 » چون در مملكت وجود انسانى هميشه قواى نفسانى « 5 » ، باعث توجّه سلطان دلاند به لذّات شهوانى و مرغوبات طبيعت حيوانى ، اگرنه آنكه زمام اختيار ملك را به دست وزير عقل صايب رأى دهند و نه آنكه ملاك امر را به « 6 » مدير خرد و خردهدان سپارند ، در عرصهء ملك زندگانى ، آثار فتور به ظهور رسد و از دستدرازى سرهنگان ظالمپيشهء شهوت و غضب ، در قصور « 7 » شاهنشين بدن و در صحن گلشن جان و تن « 8 » قصور پديد آيد .
نظم « 9 »
هست اعضا چو شهر پيشهوران 44 « 10 » * عقل دستور و دل در او سلطان
خشم شحنه است و آرزو عامل * اين يكى ظالم آن دگر جاهل
نفس سلطان اگر بود عادل * مىسپارد به عقل خانهء دل
عقل جز داد و جز كرم نكند * كه اولوالامر خود ستم نكند
گر بيابند از اينكه گفتم بهر * اى خوش آن پادشاه و خرّم شهر
هامش
( 1 ) . م : آگاهى .
( 2 ) . م : نظام .
( 3 ) . م : - مصالح و حكم . . . ضوابط .
( 4 ) . م : و التيام رعيّت و سپاهى امينى معتمد است .
( 5 ) . م : + است .
( 6 ) . م : - نه آنكه ملاك امر را .
( 7 ) . م : عمارت و .
( 8 ) . م : + انواع .
( 9 ) . م : شعر .
( 10 ) . س ، م : اعضاى تو چو شهرستان .