اخلاق ، در طبع او ملكات مركوز و سرشته باشد ، « 1 » يقين كه به دلالت طبع خودكام ، به مقتضاى « 2 » خلق ناشايست « 3 » اجراى قضايا و احكام نمايد « 4 » و از اين معنى در اكثر طباع « 5 » از او انقطاع و يأس پيدا گردد و در درون دلها از ضرر « 6 » او خوف و يأس هويدا شود و اين معنى « 7 » البتّه منجرّ به اختلال حال مملكت و لشكرى و مودّى به تنفّر خواطر و طبايع بشرى شود . « 8 »
نظم « 9 »
برومند باد آن همايون درخت 40 * كه در سايهء او توان برد رخت
گه « 10 » از ميوه آرايش خوان دهد * گه « 11 » از سايه آسايش جان دهد
چهارم از نعمتهاى وهبى پادشاهان و غنيمتهاى غيبى عالىجاهان ، علوّ نسب خاندان است و بزرگى نسبت « 12 » دودمان . بدان كه در مسند شاهى و فرماندهى و مطيع ساختن خلق « 13 » را به اوامر و نواهى ، رفعت اصل و تبار و بزرگوارى « 14 » خاندان جلالت و اعتبار را ، مدخلى تمام و فوايد مالاكلام است « 15 » . چرا كه مردم روزگار را قبول سرافرازى از مردم بىمقدار بر طبع ، « 16 » به غايت دشوار نمايد « 17 » و گردن به طاعت و فرمانبردارى اشباه خود يا فروتر « 18 » از خود دادن ، موجب اظهار آثار مثل « 19 » « النّار و لا العار » 41 ، شود « 20 » . ليكن پادشاهى را كه سرورى و فرماندهى به او منتهى « 21 » به حسب ارث و قابليّت « 22 » و مقرون به استحقاق افتد « 23 » . در بادى الرّاى ، هيچ آفريده با او به مقام ممانعت و منازعت درنيايد « 24 » و هركس به اطاعت و خدمت او طوعا و رغبا مىگرايد ، بلكه بيشتر
هامش
( 1 ) . م : خصلتى در طبع او مركوز و رسته شده باشد و .
( 2 ) . م : برطبق آن .
( 3 ) . م : ناشايسته .
( 4 ) . م : - قضايا و احكام او جارى خواهد شد .
( 5 ) . م : + را .
( 6 ) . م : - ضرر .
( 7 ) . م : صورت .
( 8 ) . م : و تنفّر خواطر و طبيعت بشرى گردد .
( 9 ) . م : بيت .
( 10 ) . س ، م : كه .
( 11 ) . س ، م : كه .
( 12 ) . م : + اصول .
( 13 ) . م : - خلايق .
( 14 ) . م : بزرگى .
( 15 ) . م : بود .
( 16 ) . م : - بر طبع .
( 17 ) . م : است .
( 18 ) . م : فرودتر .
( 19 ) . م : - مثل .
( 20 ) . م : - شود .
( 21 ) . م : - به او منتهى .
( 22 ) . م : - و قابليّت .
( 23 ) . م : بود .
( 24 ) . م : نمىآيد .