بيهقى 342 ) .
ص 74 س 16 از وى بردار : برداشتن ، درين جا بمعنى تحمل كردن و بردبارى است ، نظير :
« مزاح كمتر بر تواند داشتن » ( ص 77 س 7 ) .
ص 74 س 17 چنان شنيدم كه وقتى معتصم . . . : منظور المعتصم باللّه هشتمين خليفهء عباسى است كه از سال 218 ه . تا سال 227 ه . خلافت كرده است .
ص 75 س 10 قلاش : بمعنى شخص بىنام و ننگ و مكار و بىچيز و مىخواره و لا ابالى لفظى است تركى ؛ حافظ نيز آن را به كار برده است :
ساقى بيار جامى وز خلوتم برون كش * تا در بدر بگردم قلاش و لا ابالى
( حافظ ، ديوان 324 ، شاهد از فرهنگ فارسى دكتر محمد معين ) ؛ ابن يمين نيز گويد :
من از زمانه كفافى فزون نخواهم از ان * كه زله بند نباشند مردم قلاش
( امثال و حكم 1 / 250 )
انورى گفته است :
جماش بدان دو چشم عيار * قلاش بدان دو زلف ناهب
( انورى ، ديوان 1 / 34 )
ص 75 س 16 بر سر نان و بر سر نبيدكار افزايى مكن : كارافزايى يعنى كار و زحمت كسى را افزودن و نيز ايراد و بهانه گرفتن ، رك . ص 281 همين كتاب : « از سخن كارفزاى خاموشى گزين » .
ص 75 س 17 مهمان فضولى مباش : صفت نسبى است « كسى را كه زيادتى مىجست و بيش از حد خود چيزى مىگفت و زبان دراز بود فضولى مىگفتند . . . سنائى گويد ( ديوان چاپ دوم مدرس رضوى ص 46 ) :
هست كار من برو چونانكه وقتى پيش ازين * دهخدايى گفت باغورى فضولى در نسا
كاى فضولى كو خراجت ؟ غور گفتا : بر گرفت * شاه و پيغمبر زكات از غور و أحداث از بغا
و در اسكندرنامهء به نثر ( چاپ افشار ، ص 285 ) آمده است : تازيانه برگرفتى و تايى ده بر آن زن فضولى زدى . . . تازيانه برگرفت و تايى چند بر آن زن زد و گفت : اى فضولى ، زنان را چه كار كه مردان بچه سبب خندند » ( مجتبى مينوى ، كليله و دمنه 231 / 4 ح ) .
ص 75 س 18 چاكر خويش را زله مده : زله ( به تشديد لام ) ، بمعنى وليمه و مهمانى عروسى است و درين جا معنى ديگر آن مناسب است يعنى غذائى كه از جايى يا از ميهمانى بردارند و