بسال 447 ه . ، قصص الانبياء ، ترجمهء تفسير طبرى ، اسكندرنامه و غيره هم نمونههاى آن بسيارست ( رك .
lazard 190
) و در برخى لهجهها مانند لهجهء بخارايى نيز هنوز اين تلفظ باقى است ( رك . لهجهء بخارايى 45 ) .
ص 16 س 8 هر چه جز از حقست : در قديم همراه كلمهء استثناى « جز » حرف اضافهء « از » را نيز به كار مىبردهاند و حال آن كه امروز اين نشانهء استثنا را جلو مستثنى ، بدون حرف اضافهء « از » و يا به صورت « بجز » مىآورند : هر چه جز خداست ناپايدارست .
دست همه در گردن يارى است بجز من . فردوسى « جز از » را درين ابيات به كار برده است :
جز از دختر من پسندش نبود * ز خوبان كسى ارجمندش نبود
( شاهنامه 3 / 541 )
جز از شاه با خوارمايه سپاه * نبد نامدارى بدان رزمگاه
( شاهنامه 7 / 1945 )
( نقل از شاهنامه دستور 333 - 334 )
ص 17 س 4 سزد گر برى بنده را تو گلو : آقاى سعيد نفيسى احتمال دادهاند كه اين بيت از مثنوى آفرين نامهء ابو شكور بلخى است ( رك . گنج باز يافته ، محمد دبير سياقى ، ابو شكور بلخى 11 ) ، مضمون اين بيت نظير اين اشعارست :
به كسرى بگفتند كاى شهريار * عقابى گرفته است بازت شكار
بگفتا به چوبش بكوبند پشت * كه با مهتر خود چرا شد درشت
( تاريخ گيلان مير ظهير الدين مرعشى ، نقل از امثال و حكم 1 / 450 ، 2 / 972 ) .
ص 17 س 15 دانا آن : امروز معمولا كلمات مختوم به « - ا » به « - يان » جمع بسته مىشود ولى در متنهاى قديمى گاه مىبينيم كه با افزودن نشانهء جمع « - ان » اين گونه كلمات را جمع بستهاند چنان كه همين كلمهء « دانا آن » مكرر به اين صورت به كار رفته است : « و دانا آن اين فرشته را عقل فعال نام كردند » ( ترجمه و شرح رسالهء حى بن يقظان ، مصحح كربن ص 82 ) ، « و آن دانا آن اند كه صورت علم ايشان نيكوست » ( ناصر خسرو ، جامع الحكمتين 180 ) ، « دانا آن و بزرگان را بخواند ، و آن دانها بديشان نمود » ( نوروزنامه ، مصحح مجتبى مينوى ، 67 ) و ازين قبيل است « ترساآن » ، « پارساآن » ، « برناآن » ، « ناسزاآن » و غيره ( شواهد نقل از دكتر معين ، مفرد و جمع 36 - 42 ؛ براى اطلاع بيشتر رك . همان كتاب ؛ سبكشناسى 2 / 61 ؛
Lazard 173 , 102 ; 61 / 2
: « نابيناآن ، شكيبا آن همتاآن ، كنداآن ( - دانايان و منجمان ) » .
ص 18 س 10 از انچه : ( - از انكه ) ، درين كتاب « چه - كه » در تركيب « آنچه » و امثال آن زياد به كار مىرود چنانكه در ديگر متنهاى قديمى ديده مىشود مثلا در كليله و دمنه آمده : « زاغ گفت : چه مانع مىباشد از آنچه در صحرا آيى و بديدار من