تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قابوس نامه ( فارسى ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
بود چون حقيقت صدق بشناختى انكار مكن و باور دار كه صدق اثريست كه آن را نه بعقل و نه بتكلف در دل خود جاى توان داد « 1 » مگر بعطاى خداى عز و جل و سرشت تن . پس درويش آن بود كه بهر چيزى به عين صدق نگرد و وحشت را پيشه - نكند و ظاهر و باطنش يكى بود و دل از تفكر توحيد خالى ندارد و لكن اندر انديشه لختى آهستگى كند تا در آتش تفكر سوخته نگردد كه خداوندان اين طريقت تفكر را آتشى ديدند كه آب او تسلّى « 2 » باشد پس عشرت و رقص « 3 » را دام تسلى ساختند . و اگر درويشى در سماع و قول راغب نبود مادام از آتش تفكر سوخته بود و آن را كه تفكر توحيد نه‌بود سماع « 4 » قول كردن محال بود كه تيرگى بر تيرگى افزايد كه شيخ اخى زنگانى رحمه اللّه در آخر عمر كه سماع را منع كرد گفت : ( 90 پ ) سماع آبست و آب آنجا بايد كه آتش بود ، آب بر آب ريختن تيرگى و وحل بود و اگر در قومى كه پنجاه مرد بود يكى با آتش بود و چهل و نه مرد را از بهر آن يكى تير [ گى ] « 5 » نتوان فزود كه شكيب از ان يك تن به توانى خواستن « 6 » كه از ان ديگران صدق . اما اگر درويشى بود كه او را ادب باطن و معرفت روحانى نبود واجب كند ادب ظاهر داشتن تا از دو بيك صورت آراسته باشد . پس درويش بايد كه متعبد « 7 » و چرب زبان باشد و بىآفت ، « 8 » فسق پوشيده با ورع « 8 » و پاك‌تن و پاك‌جامه با [ آ ] لتهاى سفر و حضر و درويشان ، تمام « 9 » چون عصا و ركوه و كوزهء طهارت و ميزر و طاس و سجّاده و مزدوجه « 10 » و شانه و سوزن و ناخن پيراه « 11 » . و بايد كه بدرزى « 12 » و جامه شوى
هامش
( 1 ) - ل : دادن ( 2 ) - ل و ن و ب و پ : تسلى ؛ نسخهء اساس : تشنگى ، بقياس ديگر نسخه‌ها و جملهء بعد اصلاح شد ( 3 ) - ل و ن و ب و پ افزوده : و سماع ( 4 ) - ل و ن و ب و پ افزوده : و ( 5 ) - بقياس ل و ن و ب و پ اصلاح شد ( 6 ) - ل : به توان خواست ؛ ن : نه‌توان ساخت ؛ ب : نتوان خواستن ؛ پ : بتوان ساخت ( 7 ) - ل و ن : معتمد ( 8 - 8 ) ، ل و ن و ب : پوشيده فسق ظاهر ورع ؛ پ : پوشندهء فسق ظاهر بورع ( 9 ) - ل : حضر تمام ؛ ظاهرا « و » پس از كلمهء « حضر » زايد به نظر - مىرسد ؛ ن و ب مانند نسخهء اساس است ( 10 ) - ل و ب : مزوجه ؛ ن : مردوحه ؛ رك . تعليقات ، ( 11 ) - ل : ناخن بره ؛ ن : ناخن پيراى ؛ ب و پ : ناخن‌گير ( 12 ) - ن : از درزى ؛ ل و ب مطابق نسخهء اساس است ؛ پ : از درزيى و حامه ( ظ . جامه ) شويى