خويش . و ديگر آنكه [ اگر ] « 1 » نردباز « 2 » باشى چون در سراكارى شوى اگر دو كس بهم نرد همى بازند ، خنياگرى خويش باطل مكن و بتعليم كردن نرد منشين و يا خود بنرد و شطرنج باختن مشغول مشو كه ترا بخنياگرى خواندهاند نه بمقامرى . و نيز سرودى كه آموزى ذوق نگاه دار و غزل و ترانهء بىوزن مگوى و مياموز كه « 3 » آنگه سرودت جاى گير نبود بلكه « 3 » سرودت جاى ديگر بود و زخمه جاى ديگر . و اگر چنان كه « 4 » بر كسى عاشق باشى همه روز حسب حال خويش مگوى كه مگر آنكه ترا خوش آيد ديگرانرا خوش نهآيد . و بهر « 5 » سرودى در معنى ديگر گوى و شعر و غزل بسيار ياد گير چون : فراقى و وصالى و توبيخ و ملامت و عتاب ورد و منع و قبول و جفا و وفا و عطا و احسان و خشنودى و گله و حسب حالهاى وقتى و فصلى چون : سرودهاى بهارى و خزانى و زمستانى و تابستانى بايد كه بدانى « 6 » كه بهر وقت چه بايد گفت « 7 » ، نهبايد كه اندر بهار خزانى و اندر خزان بهارى گويى و اندر تابستان زمستانى و اندر زمستان تابستانى نهگويى « 8 » ، وقت هر سرودى بايد كه بدانى اگر چه استاد بىنظير باشى . در سراكار حريفان را همى نگر اگر قومى مردمان خاص بينى « 9 » سزاى عقل « 9 » كه صرف « 10 » مطربى دانند پس مطربى كن و راههاى نيك و نواهاى نيك همى زن اما سرود بيشتر اندر پيرى گوى و اندر مذمت دنيا و اگر قومى جوانان و كودكان « 11 » بينى نشسته ، بيشتر طريقهاى سبك گوى « 12 » و سرودها [ يى ] « 13 » گوى كه بيشتر در زنان « 14 » گفته باشند يا در ستايش نبيد و نبيد خوارگان . و اگر قومى سپاهى و عيار پيشگان
هامش
( 1 ) - ل و ن : ديگر اگر ؛ بقياس افزوده شد
( 2 ) - در اصل : بردبار ، بقياس ل و ن و ب اصلاح شد
( 3 ) ، ل و ن : ندارد
( 4 ) - ن : « چنان كه » ندارد ؛ ل و ب : چنان بود كه
( 5 ) - ل و ن و ب : هر
( 6 ) ، ل : ندارد
( 7 ) - ن : گفتن
( 8 ) ، ل : ندارد
( 9 ) ، ل و ن : پيرانى ( ن : پيران ) عاقل
( 10 ) - ل : كصرف
( 11 ) - ل افزوده : را
( 12 ) - ل و ن و ب : زن
( 13 ) - بقياس ل و ن و ب افزوده شد
( 14 ) - در اصل : زبان ؛ بقياس ل و ن و ب اصلاح شد