( 71 پ ) را كه هرگز كاردى بر ميان نهبسته باشد مگوى كه تو بشمشير شير افگنى و بنيزه كوه « 1 » بىستون بردارى و بتير موى بشكافى ، و آنكه هرگز بر چيزى ننشسته باشد اسب او را « 2 » بدلدل و براق و رخش و شبديز ماننده مكن ، بدان كه هر كسى را چه بايد گفتن « 3 » . اما بر شاعر واجب است از طبع ممدوح آگاه بودن و بدانستن كه ويرا چه خوش آيد ، آنگه ويرا [ چنان ] « 4 » ستودن كه وى خواهد كه تا آن نگويى كه « 5 » خواهد ترا آن ندهد كه تو خواهى . و حقير همت مباش ، در هر قصيده خود را بنده و خادم مخوان الّا در مدحى كه ممدوح آن « 6 » ارزد و هجا گفتن عادت مكن كه هميشه سبوى از آب درست نيايد . اما بر زهد و توحيد اگر قادر باشى تقصير مكن كه بهر دو جهانت نيكويى رسد . و اندر شعر دروغ از حد مبر « 7 » ، هر چند « 8 » دروغ در شعر هنرست ، و مرثيت دوستان و محتشمان « 9 » نيز واجب دار اما غزل و مرثيت از يكى « 10 » طريق گوى و هجا و مدح بر يك طريق ، اگر هجا خواهى گفتن [ و ] « 11 » ندانى همچنانكه كسى را در مدح ستا [ يى ] « 12 » ، ضدّ آن مدح بگوى و هر چه ضدّ مدح بود هجا باشد و غزل و مرثيت همچنين . و هر چه گويى از جعبهء خويش گوى ، گرد سخنان مردمان مگرد [ كه ] « 13 » آنگه طبع تو گشاده نشود و ميدان شعر تو فراخ نهگردد و هم بدان درجه بمانى كه اول بوده باشى . بلى چون بر شاعرى قادر شدى و طبع تو گشاده و ماهر گشت اگر از جايى معنى غريب شنوى و ترا آن خوش آيد ، خواهى كه برگيرى و ديگر جاى استعمال كنى مكابره مكن ، بعينه هم آن لفظ
هامش
( 1 ) - در اصل : سكوه شايد شكوه ، ل و ن و ب : كوه ؛ بقياس اين سه نسخه اصلاح شد
( 2 ) - ل « را » ندارد
( 3 ) - ل و ن : گفت
( 4 ) - بقياس ن و ب افزوده شد
( 5 ) - ل و ن و ب افزوده : او
( 6 ) - ل و ن و ب : بدان
( 7 ) - ل و ب : بمبر
( 8 ) - ل و ن افزوده : كه مبالغت
( 9 ) - ل افزوده : گفتن
( 10 ) - ل و ن و ب : يك
( 11 ) - بقياس ل و ن و ب افزوده شد
( 12 ) - بقياس ل و ن و ب اصلاح شد
( 13 ) - بقياس ل و ن و ب افزوده شد