مرد نخستين گفته بودى همه را عفو كردمى اكنون اينها « 1 » كه ماندهاند عفو كنيد .
پس چون مجرمى عفو « 2 » خواهد اجابت كن و هيچ گناهى مدان كه آن بعذر نيرزد .
فصل و اگر حاجتمندى را به تو حاجت افتد از ممكنات ، كه دين را در ان زيانى نهبود و در مهمات دنيائى « 3 » از بيشى « 3 » خللى نبود ، از بهر كممايه دنيا دل آن نيازمند باز مزن و آن كس را بىقضاى [ حاجت ] « 4 » باز مگردان و ظن آن حاجتمند در خويشتن دروغ مكن كه آن مرد تا در تو گمان نيكو نبرد از تو حاجت نخواهد .
و نيز آن مستمند در وقت حاجت خواستن « 5 » اسير تو بود و گفتهاند كه : حاجتمندى دوم اسيريست و بر اسيران رحمت بايد كرد « 6 » كه اسير كشتن ستوده ندارند كه كارى نكوهيده است . پس درين معنى تقصير روا مدار تا محمدت دو جهانى بيابى .
فصل و اگر ترا به كسى حاجت بود بنگر كه آن مرد كريمست يا لييم ، اگر مرد كريم باشد حاجت بخواه « 7 » اما فرصت نگاهدار ، بوقتى كه دلتنگ باشد حاجت مخواه . « 8 » و چون حاجت خواهى از ممكنات خواه تا باجابت مقرون بود و نوميد نگردى . « 9 » و نيز پيش از طعام بر گرسنگى حاجت مخواه « 10 » . و در حاجت خواستن سخن نيكو بينديش وز پيش قاعدهء نيكو فرو نه و آنگاه مخلص سخن بدان جاى رسان كه حاجت تو بيرون آيد . و اندر سخن گفتن تلطف بسيار نماى كه تلطف در حاجت خواستن دوم شفيعيست « 11 » كه اگر حاجت بدانى خواستن بىقضاى حاجت باز نگردى و حاجت تو روا شود . چنان كه من گويم :
شعر
اى دل خواهى كه زى دلارام رسى * بىتيمارى بدان مه تام رسى
هامش
( 1 ) - ل و ب : ايشان را ؛ ن : آنها
( 2 ) - ل و ن : عذر
( 3 ) ، ل و ن : ندارد ؛ نسخهء ب مانند نسخهء اساس است و پ : بيشتر
( 4 ) - بقياس ل و ن و ب افزوده شد
( 5 ) - ل و ب : حاجت برداشتن
( 6 ) - ل : كردن
( 7 ) ، ل : و مترس
( 8 ) ، ن : ندارد
( 9 ) ، ن : ندارد
( 10 ) - ل افزوده : تا اميد باجابت رسد
( 11 ) - ل و ن : شفيع است