اعتدال جزويست از عقل كلى . و جهد كن در « 1 » كار حاسدان خويش از « 2 » بنمودن بديشان از چيزهايى « 3 » كه ايشان را بدان خشم آيد تا همى گدازند . و بر بدسگالان خويش بدسگال باش و لكن با افزونى جويان مچخ و تغافل كن اندر كار ايشان كه آن افزونى جستن خود ايشان را افگند كه همواره سبوى از آب درست نيايد . و با سفيهان و جنگجويان بردبارى كن و لكن با گردن كشان گردن كش باش . و هميشه در هر كارى كه باشى از طريق مردمى باز مگرد ، و بوقت خشم بر خويشتن واجب كن خشم - فرو خوردن ، و با دوست و دشمن گفتار آهسته دار و با آهستگى چرب گوى باش كه چرب گويى دوم جادويست . و هر چه بگويى از نيك و بد جواب « 4 » چشم دار ، و هر چه نهخواهى كه بشنوى مردمان را مشنوان ، و هر چه از پيش مردم نتوانى گفت « 5 » از پس مردم مگوى . و بر خيره مردمان را تهديد مكن و لاف مزن بر كار ناكرده ، مگوى كه : چنين كنم بلكه بگو كه : چون كردم ، چنان كه من گويم :
شعر
از دل صنما مهر تو بيرون كردم * و ان كوه غم ترا بهامون كردم
امروز نگويمت كه چون « 6 » خواهم كرد * فردا دانى كه گويمت چون كردم
و كردار بيش از گفتار [ شناس ] « 7 » . اما زبان خويش بر ان كس بسته دار كه اگر خواهد زبان خويش بر تو دراز « 8 » نتواند كردن . و هرگز دورويى مكن و از مردم دو - روى دور باش ، و از اژدرهاى هفت سر مترس و از مردم نمّام بترس كه هر چه او بساعتى بشكافد بسالى نتوان دوخت . و هر چند بزرگ و محتشم باشى با قوىتر از خود مچخ ، چنان كه آن حكيم « 9 » گويد :
هامش
( 1 ) - ل : از
( 2 ) - ل « از » ندارد
( 3 ) - در اصل : چيزهاء ؛ بقياس ل چنين نوشته شد ؛ ب : از ان چيزها
( 4 ) - ل و ب افزوده : را
( 5 ) - ل : گفتن
( 6 ) - ل : كچون
( 7 ) - بقياس ل و ن و ب و پ افزوده شد
( 8 ) - ن : دراز دارد ؛ جمله در نسخهء ل چنين است :
بر تو بتواند گشاد ؛ ب : نتواند گشاد ؛ پ : بر تو نگشايد
( 9 ) - ل : فيثاغورس