[ اگر ] « 1 » آن قوم منهزم را و آن پادشاه را بعاجزى نكوهند اين پادشاه را كه مظفر باشد بس نامى و افتخارى نباشد بشكستن ضعيفى و عاجزى نه در فتح نامه و نه در شعر - هاى فتح .
حكايت چنان كه وقتى برى زنى پادشاه بود بلقب سيّده گفتندى . زنى بود ملكزاده و عفيفه و زاهده و كافيه و دختر عم مادر من بود ، زن فخر الدوله بود « 2 » . چون فخر الدوله فرمان يافت ، وى را پسرى ( 57 ر ) بود كوچك ، مجد الدوله لقب دادندش و نام پادشاهى بر وى نهادند و خود پادشاهى همىراند سى و اند سال . چون مجد الدوله بزرگ شد ، ناخلف بود ، پادشاهى را نشايست همان نام ملك بر وى بود اما در خانه نشسته بود ، با كنيزكان خلوت همىكرد و مادرش برى و اصفهان و قهستان « 3 » سى و اند سال پادشاهى همىراند . مقصود من ازين سخن آنست كه جدّ تو سلطان محمود رحمه اللّه برى « 4 » رسولى فرستاد و گفت : بايد كه خطبه بر من كنى و زر بنام من زنى و خراج بپذيرى و اگر نه من بيايم و رى بستانم و ترا نيست گردانم و تهديد بسيار كرد .
و چون رسول بيامد و نامه بداد و پيام بگزارد سيده گفت : بگوى سلطان محمود را تا شوى من فخر الدوله زنده بود اين انديشه همىبود كه مگر ترا اين راى افتد و قصد رى كنى ، چون وى فرمان يافت و شغل به من افتاد انديشه از دل من برخاست ، گفتم : محمود پادشاهى عاقلست داند كه چون او ملكى را بجنگ زنى نبايد آمدن اكنون اگر بيايى خداى عز و جل داند كه من نخواهم گريخت و جنگ را ايستادهام ، از بهر آنكه « 5 » از دو بيرون نباشد : از دو لشكر يكى شكسته شود ، اگر من ترا بشكنم به همه حال به همه عالم نامه نويسم كه سلطانى را شكستم كه صد پادشاه را شكسته است « 6 » ، و اگر تو مرا بشكنى چه توانى نبشت ؟ گويى : زنى را شكستم ، ترا
هامش
( 1 ) - بقياس ل و ن و ب افزوده شد
( 2 ) - ل : بوده بود
( 3 ) - ل : كوهستان
( 4 ) - ل و ن و ب : بوى ؛ پ : به دو
( 5 ) - ل و ن : از انچه
( 6 ) - ل و ب افزوده : و مرا هم فتح نامه رسد و هم شعر فتح ؛ چنين است ن