يا بى يكبارگى نيز منشين « 1 » . و اگر دشمن بر دست تو هلاك شود روا بود اگر شادى كنى اما اگر بمرگ خويش بميرد بس شادمانه مباش ، آنگه شادى كن كه تو حقيقت دانى كه نخواهى مرد ، هر چند حكيمان گفتهاند كه : هر كه بيك نفس از پس دشمن ميرد آن مرگ را بغنيمت بايد داشت . اما چون دانيم كه همه بخواهيم مرد « 2 » شادمانه نبايد بود « 3 » چنان كه در دو بيتى من گويم :
شعر
گر مرگ برآورد ز بد خواه تو دود * زان دود چنين شاد چرا گشتى زود ؟
چون مرگ ترا نيز بخواهد فرسود * بر مرگ كسى چه شادمان بايد بود « 4 » ؟
همه بر بسيج سفريم و توشهء سفر جز كردار نيك هيچ چيز با خويش نشايد برد .
چنان كه شنيدم كه ذو القرنين رحمه اللّه چون گرد عالم برگشت و همه جهان را مسخّر خويش گردانيد ، بازگشت و قصد خانهء خويش كرد . چون بدامغان رسيد فرمان يافت ، در وصيت گفت : مرا در تابوتى نهيد و تابوت را سوراخ كنيد « 5 » و دست من از آن سوراخ بيرون كنيد « 5 » كف گشاده ، و همچنان همىبريد « 6 » تا مردمان همى بينند كه اگر چه همه جهان بستديم دست تهى همىرويم . دگر گفت : مادر مرا بگوييد « 7 » كه اگر خواهى كه روان من از تو شادمانه باشد غم من با كسى خور كه او را عزيزى نمرده باشد يا با كسى كه او نخواهد مرد « 8 » .
و هر كسى را كه بدست بيندازى بپاى همىگير از انكه رسن اگر به حد و اندازه تابى « 9 » در يك ديگر ( 58 ر ) همى پيوندد و چون بسيار تابى و از حد بيرون برى از هم بگسلد پس اندازهء همه كارها نگاهدار خواه در دوستى خواه در دشمنى كه
هامش
( 1 ) - ل : بر مستيز
( 2 ) - ل : مردن
( 3 ) - ل : بودن
( 4 ) - ل : چه شاد مىبايد بود
( 5 ) - ن : كنيت
( 6 ) - ن : بريت
( 7 ) - ن : بگوئيت
( 8 ) - ل : مردن
( 9 ) - در اصل : يا بى ؛ بقياس ل و ن و ب اصلاح شد