تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قابوس نامه ( فارسى ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
كنى و مگوى كه او خردست ( 56 پ ) . حكايت چنان كه شنودم كه در خوراسان عيارى بود سخت محتشم و نيك مرد و معروف ، مهلّب نام . گويند روزى در « 1 » كوى همىرفت ، اندر راه پاى بر خربزه - پوستى نهاد ، پايش بلغزيد « 2 » و بيفتاد ، كارد بر كشيد و خربزه پوست را بكارد زد . چاكران او را گفتند : اى سرهنگ ، مردى بدين عيارى و محتشمى كه تويى ، شرم ندارى كه خربزه پوست را بكارد زنى ؟ مهلب گفت : مرا خربزه پوست بيفگند من كرا بكارد زنم ؟ هر كرا « 3 » مرا بيفگند من او را زنم كه دشمن من او بود . و دشمن را خوار نبايد داشت « 4 » اگر چه حقير دشمنى بود كه هر كه دشمن را خوار دارد زود خوار گردد . پس در تدبير هلاك دشمن باش از ان پيش كه وى تدبير هلاك تو كند . اما با هر كس كه دشمنى كنى چون بر وى چيره گشتى پيوسته آن دشمن را منكوه و بعاجزى بمردم منماى كه آنگه ترا فخرى نبود بدان چيرگى تو برو ، از عاجزى و نكوهيدگى او چيره شده باشى و اگر و العياذ باللّه وى بر تو چيره شود ترا عارى و عجزى عظيم باشد كه از عاجزى و نكوهيدگى « 5 » افتاده باشى . نه‌بينى كه چون « 6 » پادشاهى فتحى كند اگر چه خصمان پادشاه نه بس كسى بوده باشد « 7 » شاعران چون شعر فتح گويند و كاتبان چون فتح نامه نبيسند اول خصم را قادرى تمام خوانند و آن لشكر را بستايند و سواران و پيادگان را بشير و اژدها ماننده كنند و مصاف لشكر و قلب و جناح و سالار لشكر ويرا هر چند بتوانند ستود بستايند . و آنگه گويند لشكرى بدين عظيمى ، چون خداوند فلان با لشكر منصور خويش برسيد ، هزيمت كرد و پشت بگردانيد تا بزرگى ممدوح خويش گفته باشند و قوت لشكر خويش نموده چه
هامش
( 1 ) - ل : اندر ( 2 ) - ل : بلخشيد ( 3 ) - ل و ب : هر كه ؛ ن : آنچه ( 4 ) - ل : داشتن ( 5 ) - ن و ب : نكوهيده‌اى ( 6 ) - ل : كچون ( 7 ) - بقياس « خصمان » فعل « باشند » مناسب مىنمايد ، شايد در اصل « خصم آن پادشاه » بوده زيرا در نسخه‌هاى ل و ن و ب نيز « خصم » به صورت مفرد آمده است و شايد هم براى فاعل كه جمع است فعل مفرد به كار رفته است .